روزگاران
( یادداشت های یک معلم شیمی در حاشیه تخته سیاه )
وقتی نزدیک های غروب و اوایل شب در جاده رانندگی می کنم اتومبیل های زیادی را می بینم که راننده آن هنوز چراغهای اتومبیل را روشن نکرده است. حتی برخی چراغ خطر را هم روشن نمی کنند.
در کنار این موضوع چیز جالبی که بسیاری اوقات مشاهده می کنیم این است که با این که هزینه مصرف برق در منزل، با مصرف بیشتر به صورت تصاعدی افزایش می یابد، خیلی ها در منزلشان همیشه چند لامپ اضافی نیز روشن است. مثلاً چراغ اتاقی را که از آن استفاده نمی کنند روشن می گذارند.
این سوال پیش می آید که وقتی اتومبیل روشن و یا در حال حرکت باشد، روشن کردن چراغهای آن هیچ هزینه اضافی برای راننده و سرنشینان آن ندارد، پس چرا نزدیک غروب و اوایل شب چراغ های اتومبیل خود را روشن نمی کنند تا امنیت بیشتری برای خودشان و سایر خودروهایی که در جاده حرکت می کنند ایجاد شود؟
قبل از این که موبایل یا همان گوشی همراه به طور همه جانبه وارد زندگی مردم شود، هر کجا محفلی و جلسه ای تشکیل می شد که در آن چند نفر دور هم می نشستند اغلب تسبیحی را از جیب در آورده به دست می گرفتند. برخی برای گفتن ذکر و نشانی از ارادت به خالق هستی بخش، برخی از روی تفنن و برای این که حوصله شان سر نرود و بعضی نیز از روی عادت. این موضوع به قدری در محفلها رواج داشت که ممکن بود نوع تسبیح یکی از حاضرین در محفل مورد بحث قرار گیرد و ساعتی از وقت آنها را پر کند.
اما با ورود موبایل به عرصه زندگی مردم، کمتر از تسبیح نشانی میابی و به جای آن موبایل حضور پر رونق تری دارد. به طوری که وقتی در محفلی یا مجلسی نشسته ای به خصوص اگر حضور جوانان در آن مجلس پر رنگ تر باشد، مشاهده می کنی برخی با موبایل مشغول صحبتند، برخی دارند پیامک هایشان را کنترل می کنند، برخی در حال ارسال پیامک و بلوتوس هستند و در گروههای چند نفره کوچکی نیز مشخصات و کارکرد موبایل ها نسبت به هم مقایسه می شود.
نوروز بر همه ایرانیان و دوستداران بهار مبارک
برخی را می بینی که وقتی هنوز به جایگاهی نرسیده اند، طوری حرف می زنند و رفتار می کنند که باور می کنی اگر بیایند همه چیز عوض می شود و ایده آل ترین حالت رخ می دهد. اما وقتی موقعیت برایشان فراهم شد همه چیز و همه حرفهایشان را فراموش می کنند و کار به جایی می رسد که آرزو می کنی زودتر بروند.
این موضوع چند سال است که در منطقه ما اتفاق افتاده است. با هیاهوی بسیار آمدند، طوری که خیلی ها یقین پیدا کردند معجزه ای رخ می دهد. اما کار به جایی رسید که تقریباً اجماعی عمومی برای رفتنشان ایجاد شد و هر که بیشتر علیه آنها گفت محبوبیت بیشتری پیدا کرد.
اکنون که دارند می روند، رضایت بیشتری را در چهره ها می بینیم.
حکایتی از گلستان سعدی خواندم که بی مناسبت با رفتار برخی که امروزه از سر غرور خود را در جایگاهی بالاتر از آنچه هستند می دانند، نیست. باشد که همه از آن درس بگیریم.
حکایت
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود، سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملِک را بر وی خشم آمد و در چاه کرد.
درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟
گفت من فلانم و است سنگ همان است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی؟ گفت از جاهت اندیشه همی کردم اکنون که در چاهت دیدم، فرصت غنیمت دانستم.
ناسزایی را که بینی بخت یار عاقلان تصمیم کردند اختیار
چون نداری ناخن درنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار پس به کام دوستان مغزش برآر
هر شخصی در زندگی خود فراز و نشیب های زیادی را دیده و خواهد دید. اما کم هستند آنها که در همه زندگی بر سر اهداف و تفکرات منطقی خود بمانند و پایدار باشند.
حضرت امام حسین (ع) می فرمایند: زندگی عقیده است و جهاد در راه آن.
اگر عقایدمان با سه مرجع اصلی: قرآن مجید، سخنان گهر بار ائمه معصومین (ع) و عقل مطابقت دارد، پیروز میدان زندگی و فراز و فرودهای آن هستیم، حتی اگر جایگاهی در معادلات قدرت نداشته باشیم.

یکی از دوستان قدیمی که خود از رزمندگان دوران دفاع مقدس و جزو دلاوران عملیات کربلای پنج بود، دیشب پیامکی برایم ارسال کرد با این متن:
شهدا در قهقه ی مستانشان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقونند. 25 سال پیش در چنین شبهایی، آسمان شلمچه در کربلای 5 شاهد بر زمین افتادن بدنهای رشیدی بود که صدر اسلام هم نظیرشان را ندیده بود. آسمان در این ایام آرزو داشت جای زمین می بود تا بدنهای غرق به خونشان را در آغوش می گرفت. یادشان به خیر.
با خودم می گویم در این روزگاری که دیگر از دوران خاطره انگیز هشت سال دفاع مقدس فقط خاطره ای به جا مانده، این بچه های جنگ هستند که یاد آن روزها را زنده می کنند.
شادی روح تمامی شهدای دوران پر شور جنگ، آن مردان مردی که عزت را به کشور ما با خون خود هدیه کردند، حمد و صلوات.
بیش از یک دهه پیش که برای تدریس وارد مدارس غیر انتفاعی شدم محیطی مناسب، دانش آموزانی فعال و با انگیزه در کلاس های درس نشسته بودند و اهداف این مدارس بالا بردن کیفیت آموزش بود. این موضوع برای من که همیشه در تدریس نگاهی بالاتر به سطوح آموزشی داشته ام نقطه قوتی در ادامه کارم شد. اما هر چه می گذشت وضعیت تغییر می کرد. به مرور برخی از من خواستند سطح امتحاناتم را پایین تر بیاورم تا به دانش آموزان سخت نگذرد و بعد هم ارفاق هایی دیگر؟
در عرض چند سال من که با انگیزه ای بالا وارد این مدارس شده بودم و برنامه ای منظم برای بالا بردن کیفیت تدریس در کلاسهایم را داشتم در عمل نتوانستم تاثیر زیادی در بالا بردن کیفیت آموزش داشته باشم و علی رغم مقاومت های زیاد در برخی موارد مجبور بودم خود را با اهداف جدید منطبق کنم.
وقتی در مجموعه ای اهداف اصلی تغییر کند خیلی چیزهای دیگر هم در کنار آن تغییر خواهد کرد. با تغییر اهداف، مسیر حرکت نیز عوض شده و بسیاری باید جای خود را به چهره هایی تازه دهند. همین باعث شد تا به خاطر نمرات امتحانی پایان سال در یک کلاس، دانش آموزان و حتی اولیای آنان نسبت به نمرات، اعتراضی بسیار شدید داشتند و نتیجه رفتن آنها که با تفکر اولیه در این مجموعه آمده بودند و آمدن آنها که با تفکر جدید سازگارند.
متاسفانه هنوز هم با این وضعیت درگیرم و در برخی موارد به مشکلاتی برخورد می کنم که برایم قابل هضم نیست. گاهی اوقات به این فکر می کنم که چطور به این راحتی می توان چشم روی واقعیات بست و دم نزد. به هر حال زمان خواهد گذشت و گذشت ایام و سپری شدن رویدادها بهترین قاضی و داور است.

عباس بن علي ابوالفضل (ع) نزديك ظهر در حالي كه يك مشك خالي را به دوش انداخته بود با سلاح شمشير و تبر عازم ميدان كارزار شد. عباس بن علي سوار بر اسبي بلند و قوي شده بود زيرا چون جواني بود بلند قامت و قوي هر گاه سوار بر اسب كوچك مي گرديد آن اسب زود خسته مي شد و به نفس مي افتاد و در وسط جنگ از پا در مي آمد و عباس بن علي را پياده مي گذاشت.
همين كه عباس بن علي وارد ميدان شد شروع به خواندن رجز كرد. طوري صداي عباس بن علي ابوالفضل قوي و رسا بود كه تمام سربازان عمر سعد و آنهايي كه در كاروان امام حسين (ع) بودند به خوبي صدايش را مي شنيدند.
عباس بن علي ابوافضل خود را معرفي كرد گو اينكه همه وي را مي شناختند و شمه اي از پدرش علي ابن ابي طالب (ع) حرف زد و بانگ بر آورد اي كساني كه آمده ايد تا اين كه افراد خانواده پيغمبر اسلام را به قتل برسانيد مگر اطلاع نداريد كه پيغمبر ما قبل از اين كه زندگاني را بدرود گويد گفت "اني تارك فيكم ثقلين" (من دو چيز گرانبها براي شما يا بين شما باقي مي گذارم كه يكي از آن دو قرآن است و ديگري خانواده ام). آيا شما مي توانيد انكار كنيد كه اين كلام از پيغمبر ما نيست؟
آيا مي دانيد كه بعد از قرآن، گرانبهاترين چيزي كه پيغمبر ما از خود باقي گذاشت. خانواده مي باشد؟ اكنون شما بدون اين كه در فكر خدا و پيغمبر باشيد كمر به قتل اعضاي خانواده پيغمبر بسته ايد. تصور نكنيد آن چه من مي گويم ناشي از بيم مرگ است و مي خواهم با اين گفته شما را از قتل خود منصرف كنم. اگر ما از مرگ مي ترسيديم، با (يزيد بن معاويه) بيعت مي كرديم و كفر و ظلم او را تصديق مي نموديم.
ولي ما از مرگ نمي ترسيم و شما خواهيد ديد كه امروز در اين سرزمين تا آخرين مرد ما براي دفاع از حق كشته خواهد شد و هر كس كه امروز از برادرم حسين (ع) براي ورود به ميدان جنگ اجازه گرفت از وي شنيد كه من هم تو را تعقيب خواهم كرد. سرزنشي كه من به شما مي كنم ناشي از اين است كه شما با شمشير كشيدن بر روي افراد خانواده پيغمبر اسلام خود را نزد خداوند سيه رو خواهيد كرد و دچار عذاب هميشگي خواهيد شد.
اكنون در كاروان ما اطفال تشنه هستند و من آمده ام كه براي آنها آب ببرم و راه دهيد تا اين كه من خود را كنار رودخانه برسانم و مشك خود را پر از آب كنم و كودكان را سيراب نمايم.
نقل از كتاب امام حسين و ايران – نوشته كورت فيشر ترجمه ذبيح الله منصوري
اين روزها بعد از قطعنامه اخير آژانس انرژي اتمي در مورد ايران صحبت هاي مختلفي در مورد وضعيت اتمي ايران چه در داخل و چه در خارج كشور مي شود. و متاسفانه برخي در داخل كشور ادامه حركت اتمي ايران را زير سوال مي برند! به عقيده من بايد بين منافع ملي كشور و سليقه هاي شخصي به يك گونه رفتار نكرد و به يقين حركت در جهت منافع ملي به تمام سليقه ها و نظرهاي شخصي افراد اولويت دارد.
وقتي بيخ گوشمان دارند ما و كشورمان را مدام تهديد هسته اي مي كنند، چرا نبايد ما تهديدهاي آنان را با تهديد متقابل پاسخ دهيم. اگر نگاهي به دوران هشت ساله دفاع مقدس بيندازيم خوب متوجه مي شويم كه اگر در مقابل هر گونه سلاح دشمنان كشور عزيزمان ايران، سلاحي برتر و يا در همان حد نداشته باشيم مجبوريم براي جبران آن بهاي سنگيني بپردازيم. همان طور كه در نبرد هشت ساله مجبور بوديم در مقابل قدرت برتر زرهي دشمن، جنگ نفر و تانك داشته باشيم و در اين گونه نبرد هزاران شهيد و جانباز را براي جبران عدم برتري داديم.
حالا كه به بركت خون شهداي هشت سال دفاع مقدس و تلاش هاي بسياري كه از همان دوران جنگ هشت ساله شروع شد و نمونه بارز آن شهداي والامقام غدير مي باشند كه به عروج خونين آنان درود مي فرستيم، آن قدر قدرت كسب كرده ايم كه بتوانيم از قدرت خود به عنوان يك عامل باز دارنده استفاده كنيم، چرا برخي صحبت از عقب نشيني اتمي مي كنند.
يادمان باشد آنهايي كه امروزه مقابلمان صف بسته و تهديدمان مي كنند براي هيچ يك از ما ارمغاني به جز گلوله و نابودي ناموس و كشورمان را ندارند. شاهد اين مدعا نيز جنگ هشت ساله اي است كه براي دفاع از هستي و كشورمان در باتلاق خون فرو مي رفتيم تا سرفراز مانديم.
| Design By : Pars Skin |
