تبليغاتX
روزگاران
( یادداشت های یک معلم شیمی در حاشیه تخته سیاه )

برخی اوقات در کلاس های درس برای انجام محاسبات به ماشین حساب نیاز می شود. در اکثر موارد وقتی از دانش آموزانم می خواهم تا محاسبات را با ماشین حساب انجام دهند، می خواهند ماشین حساب را به خودم بدهند تا محاسبه کنم. این کار دلیل بر این نیست که آنها استفاده از ماشین حساب را بلد نیستند چون مرتبا در خانه و کلاس با آن کار می کنند. به نظر من علت اصلی این رفتار نداشتن اعتماد به نفس کافی در وجود این دانش آموزان و جوانان است چون هراس دارند که نتوانند محاسبات را درست و سریع انجام دهند و در کلاس به اصطلاح کم بیاورند. امروز این موضوع را در یکی از کلاسهایم مطرح کردم و از دانش آموزان خواستم به خود و کارشان اطمینان داشته باشند.

نظر من این است که اجزا جامعه باید بتواند اعتماد به نفس لازم را در وجود جوانان و دانش آموزان برای انجام کارهای که به آن یقین و ایمان دارند را ایجاد کند تا بتوانیم جامعه ای زنده با نشاط و امیدوار به پیشرفت داشته باشیم./


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:39  توسط بهزاد میرزائی  | 

 

این روزها هر کجا می رویم صحبت از شیوع آنفولانزای نوع A و پیشگیری از مبتلا شدن به ویروس آن است. مدارس و کلاس های درس هم یکی یکی تعطیل می شوند تا از شیوع بیشتر این ویروس جلوگیری شود.

اما به هر حال ما ایرانی ها برای هر موضوعی هر چند جدی شوخی ها و طنزهای مخصوص خودمان را داریم و این هم یکی از ویژگی های منحصر بفرد نژاد پاک آریایی است. عکسی که مشاهده می کنید مربوط به یکی از کلاس های پیش دانشگاهی است که دانش آموزان آن خوشبختانه همگی به قدری شاداب و بانشاط هستند که نه تنها ویروس های آنفولانزای نوع A بلکه هیچ نوع ویروسی حتی جرئت نزدیک شدن به کلاس آنها را هم ندارد. ولی همه آنها ماسک زده اند تا هم با جناب ویروس مقابله کرده باشند و هم با این شوخی دسته جمعی خود لبخند را به چهره خود و دبیران بیاورند.

البته بماند که یکی دو نفر از آنها در طول کلاس ماسک ها را برداشته و با آنها تاب بازی می کردند!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:30  توسط بهزاد میرزائی  | 

یادم هست حدود 5 سال پس از پایان نبرد هشت ساله، روزی در مکانی با چند تن از دوستان دور هم بودیم که شخصی در صحبتهایش به بچه های جنگ توهین کرده و آنها را به مسخره گرفت. من که خود در دوران جنگ مدتی را در جبهه ها حضور داشتم با سختی های جنگ آشنا بودم برخورد تندی با آن شخص داشتم که او را مجبور به ترک آن جمع کرد.

ولی چند روز پیش شنیدم شخصی که موقعیت او تا آن حد بالاست که با خبرنگاران مصاحبه می کند در مورد انگیزه بچه های جنگ برای رفتن به جبهه جملاتی با این مضمون گفته است آنها از فیلم های وسترن غربی الگو گرفته و به جبهه می رفته اند.

واقعا گذشت روزگار همه چیز را عوض می کند که این چنین ساده از بزرگترین توهین ها به بچه های پاک جنگ و شهدا و ایثارگران می گذرند.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:12  توسط بهزاد میرزائی  | 

داشتم در تلویزیون رزمندگان هشت سال مردانگی و غیرت را می دیدم که با چه خلوص و صفایی

دور هم نشسته بودند و با هم ذکرهای حماسی و مذهبی را زمزمه می کردند. چهره های

چون کوه قوی و اراده هایی پولادین که راه را شناخته بودند و معنی خلیفه خداوند

در زمین را به زیباترین وجه ممکن نشان  می دادند.

با خود گفتم چه زود آن روزها و آن مردها را فراموش کردیم و ...............

مثل همیشه تاریخ تکرار می شود .

خوشا به حال شهیدان

 


+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:52  توسط بهزاد میرزائی  | 

از سخنام حکمت آمیز و اندرزهای امام علی (ع)

سنگ غصبی در خانه در گرو ویرانی آن است.

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه در معنی این جمله می گوید : معنی آن این است که خانه ای که با سنگ غصبی هر چند یک آجر غصبی ساخته شده باشد، ناچار به سرعت ویران می شود، گویی همان یک سنگ همچنان در گرو ویرانی آن خانه است و همان گونه که رهن باید فک شود، ویرانی آن خانه هم باید حاصل شود.

ابن بسام شاعر قرن سوم هجری برای کسی که با ستم به مردم و غصب خانه ای ساخته بود چنین سروده است

کنار خانه ات دو خانه ویران شده وجود دارد و خانه تو سومین خانه ویران شده خواهد بود.

او همچنین سروده دیگری در همین موضوع دارد

آرام باش و شتابان مباش که در حال دیدن خواب های پریشانی، با کوشش ضمن ویران ساختن خانه های مردم برای خود خانه ای می سازی که به زودی پس از اندک زمان ویران خواهد شد.


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:37  توسط بهزاد میرزائی  | 

دوستی در قسمت نظرات برایم پیام گذاشته بود که چرا شما شعر می نویسید. به آن دوست گرامی

می گویم چند وقتی است هر چه فکر می کنم چه بنویسم به جایی نمی رسم.

شاید کلام خاموشی را از بسیاری حرفها و گفتارها پر معناتر می بینم.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:41  توسط بهزاد میرزائی  | 

مکن عتاب از این بیش و جور بر دل ما         مکن  هر آنچه  توانی که  جای آن دارد

به  اخیارت  اگر  صد هزار  تیر جفاست         به قصد جان من خسته در کمان داری

بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود        که  سهل  باشد  اگر  یار  مهربان داری

 


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:38  توسط بهزاد میرزائی  | 

حسین (ع) هم در آن شب، بر اثر احساس تنهائی شروع به مناجات کرد و آنچه در دل داشت گفت و بیان کرد که چگونه جدش محمد بن عبدالله (ص) و پدرش علی بن ابیطالب (ع) برای تقویت اسلام کوشیدند و چقدر متحمل متاعب شدند تا این که درخت اسلام بارور گردید ولی بنی امیه ، علنی تیشه بر ریشه اسلام زدند و شرابخواری و قمار و رشوه خواری را رواج دادند و افراد خانواده پیغمبر اسلام را کافر مرتد خواندند و مسلمانان بی گناهی چون مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبدالله بن یقطر را سر بریدند و اکنون می خواهند او را به قتل برسانند یا دستگیر کنند.

گرفته شده از کتاب امام حسین (ع) و ایران

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:29  توسط بهزاد میرزائی  | 

دو گواه جاودان

تا زمان باقی است

می درخشد در ضمیر روشن آفاق

دو گواه جاودان از خون دو جان باخته، در معبر تاریخ آزادی،

دو گواه جاودان از خون بیدار علی و آن پاک فرزند برومندش،

فجر : این نور سپید سرخ آمیزی که در پایان شبها می شکافد سینه مشرق و

شفق : آن پرتو خونین، که هنگام غروب آفاق خاور را کشد در خون

این دو نقش جاودان چون دو گواه زنده، بر پیراهن پاک زمان ثبت اند

تا که در هنگامه پرشور رستاخیز،

دادخواهی و تظلم را،

دست در دامان داد داور رحمان درآورند.

 

بر اساس شعری از ابوالعلاء معری در رسای امیرالمومنین علی(ع) و حضرت امام حسین (ع) .

برگرفته از کتاب امام علی (ع) صدای عدالت انسانی تالیف جرج جرداق نویسنده و متفکر مسیحی لبنانی


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:15  توسط بهزاد میرزائی  | 

متنی از کتاب الامام علی ابن ابی طالب نوشته متفکر و نویسنده مصری عبدالفتاح عبد المقصود

نیرنگ آشکار گردید، معاویه از این که یدی طولانی در نیرنگ بازی دارد به خود خندید . همینکه برکه فرات از سپاهیان علی (ع) خالی شد معاویه با سرعت به همراه سپاهیانش آنجا را گرفت. ساحل را گرفت تا هیچ فرمانده یا مرکب را نگذارد از آنجا بگذرد.

صاحب اختیار شام خندید ... دو دست خود را از غرور به هم زد ، باد در گلو انداخت و چشمانش برقی زد.

معاویه گفت : " به خدا قسم این آغاز پیروزی است " !

حتی یاران و دوستانش نیز خود گنده بینی او را مورد سرزنش قرار دادند. زیرا گاهی در خاک هم خرده طلا و در گل و لای چیز خوبی پیدا می شود. دسته ای ظلمش را تایید کردند و گروهی مورد اعتراض قرار دادند. عده ای برایش کف زدند و افرادی تاسف خوردند. وقتی شماتت خود را آشکار ساخت و غرورش زبان او را به حرکت در آورد و گفت : " به خدا قسم این آغاز پیروزی است "

یکی از افرادش معترضانه گفت : " به خدا قسم این آغاز ستمگری است " ترسوها شجاع شده اند و شک داران روشن گردیدند، و کسی را که نمی خواست با تو بجنگد بر دوشهایت سوار کردی.

آن شخص در مورد حقانیت امری که برایش آمده بود شک داشت، به دنبال این امر روشن شد. بقیه دینش را برداشت تا به اردوگاه دیگر رود، و در آنجا از حق امام (ع) دفاع کند و باطل را با تمام قدرت و ایمان خود بکوبد.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 22:25  توسط بهزاد میرزائی  |