روزگاران

( یادداشت های یک معلم شیمی در حاشیه تخته سیاه )

شاید دو هفته پیش بود که پیامی در گوشیم آمد مبنی بر اینکه دوباره باید یک راهپیمایی اینترنتی انجام دهیم تا شرکت گوگل در نقشه هایش، نام خلیج همیشه فارس را به نامی مجعول تغییر ندهد. طبق معمول ایرانیان با غیرت دست به کار شده و از طریق آدرسی که داده شده بود بر فارس بودن همیشه این خلیج نیلگون در پهنای کشور صاحب تاریخ و فرهنگمان صحه گذاشتند. پیام را برای چند نفر چه آن ها که می شناختمشان و چه آنانی که نمی شناختم ارسال کردم.

یکی دو روز بعد، نگاهی داشتم به نوشته ها در یکی از شبکه های اجتماعی، با تعجب فراوان دیدم یکی از مخاطبین که تا یکی دو سال قبل محصلم بودند کامنت گذاشته بود که مگر چه فرقی می کند خلیجِ فارس باشد یا خلیجِ ................ ؟؟!؟ همان موقع برای ایشان پاسخی دادم که بدانند چرا این خلیج، همیشه فارس است، اما هنوز هم شوک حاصل از این کامنت رهایم نکرده است. نوشته های این دانش آموز دو سال قبلم را نگاه کردم، اغلب از آن ها واقعا جای تاسف داشت؟  در شبکه های اجتماعی، سری به دیگران هم که نوشته هاشان را به اشتراک گذاشته بودند زدم و بیش تر افسوس خوردم. یاد یکی از خاطرات دوران جنگ افتادم.

بهار سال 66 یعنی حدود پنج یا شش ماه پس از عملیات کربلای 4 که همین چند وقت شهدای غواصش را آوردند، در فاو کنار رودخانه اروند بودیم. چند تن از رزمنده ها،جسم شناوری را روی آب مشاهده کردند و با قایق به سمتش رفتند و با خود جسدی را آوردند که از ظاهر و لباسش معلوم بود ایرانی است. پس از بررسی مدارکی که همراهش بود مشخص شد از رزمندگان لشکر 5 نصر استان خراسان است که در عملیات کربلای 4 در اروند به شهادت رسیده بود. و آیا چند تن از جوانان کشورمان را در دوران جنگ اروند آنان را با خود به معراج برده است و در قعر آب های نیلگون خلیج فارس آرمیده اند و در  تاریخ کهن این سرزمین چه تعداد از همین جوانان برای ماندگاری ایران زمین و پهنای بلند آن، خلیج فارس را آرامگاه خود ساختند؟

اما برخی جوانان امروز ما را چه شده که دیگر برای آنان نام خلیج فارس هم اهمیت ندارد؟ آیا دنیایی که به آن مجازی می گوییم، به واقع یک دنیای مجازی است؟ به هیچ وجه که اگر بود تا این حد بر جوان ما تاثیر نمی گذاشت که برایش جمله های عاشقانه و شکست ها و پیروزی های عشقی مهم تر از پاره تن کشورمان ایران باشد! وقتی بیش تر نوشته های جوانانمان در چنین دنیایی نشان از پوچی و بی هویتی می دهد، وقتی همه دنیای آنها یک گوشی شده که در آن با هم نجواهای به قول خودشان عاشقانه داشته باشند، چرا باید این دنیا را دنیای مجازی نامید؟

این دنیا، قسمتی از دنیای واقعی جوان های ماست که باید در مورد آن بیش تر تامل کرد! چون آسیب هایش دارد همه جامعه را در بر می گیرد؟

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:37 توسط بهزاد میرزائی|

من قبول دارم که شهدا فدا کار بودند و......اما این دور از انصاف و عدالت است که سید شایان پور میر بابایی رتبه 1 کشوری تجربی در همان رشته ای درس بخواند که فرزند یک جانباز با رتبه خیییییییلی بد تر که اگر منطقه ای بو حدود3000میشد درس بخواند پس تلاش شایان چی ان همه زحمت درس تلاش تیز هوشان چه فرقی بین شایان و ان فرزند جانباز است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟لطفا جواب بدهید من باز هم سر میزنم

متن بالا را دوستی فرستاده اند در نقد پست مربوط به جانبازن و خانواده های صبورشان و خواسته اند از نظر ایشان پاسخ بی انصافی و بی عدالتی در حق برخی فرزندان کشور عزیزمان ایران را بدهم! دوست خوبم من و شما همگی به وجود شایان و شایان ها که نخبگان این مرز وبوم هستند افتخار می کنیم، اما در کنارش به آن جانباز عزیز که با فدا کردن سلامتی خود موجب شد تا بیگانه دیگر به خاک میهنمان طمع نکند و آرامشی ایجاد شود تا شایان ها بتوانند استعداد خود را شکوفا کنند نیز افتخار می کنیم. اگر تاریخ را خوانده باشید خوب متوجه می شوید که وقتی خاک یک کشور لگد مال سم ستوران دشمن شود چه بر سر مردم آن می آید؟ راه دوری نرویم و ایران عزیز خودمان را در نظر بگیریم. در سه هجوم بزرگ  اسکندر مقدونی، اعراب و مغولان با کشور ما چه کردند. آنجا به هر علتی سرباز ایرانی نتوانست در مقابل هجوم بیگانه مقاومت کند و آن شد که مردانمان کشته و زنان و دخترانمان به یغما رفتند.

آیا اگر امثال این جانباز عزیز و دیگر ایثارگران نبودند، برای شایان و دیگران این آرامش وجود داشت تا پاداش زحمت خود را بگیرند؟ و اصلا جایگاه رشدی برای آنان وجود داشت؟ باز هم راه دوری نرویم و به اکنون خودمان بنگریم، چند نفر از ما ایرانیان وقتی سال قبل داعش شمال عراق را تصرف کرد و به نزدیکی مرزهایمان رسید، نگران امنیت خود و خانواده هایمان نشدیم؟ و هر روز با نگرانی اخبار پیشروی های داعش را دنبال نمی کردیم؟ برای خیلی از آنانی که تا قبل از پیشروی های داعش نه قاسم سلیمانی را می شناختند و قبول داشتند و نه سپاه قدس را، به یک باره قاسم سلیمانی شد سردار بزرگ سپاه ایران چون همگی نگران امنیت و خانواده شان بودند و قاسم سلیمانی با رزمنده های سپاه قدس داعش را زمین گیر کردند و اجازه نزدیک شدن به مرزهایمان را به آنان ندادند. آیا آن روزها سربازان بعثی صدام از داعشیان برای ما ایرانی ها خطرشان کمتر بود؟ آن ها با نام قادسیه به ایران حمله کردند و بروید در کتب تاریخی بخوانید اعراب پس از قادسیه با ما چه کردند؟ که اگر همین شهدا و جانبازان و ایثارگران جبهه ها نبودند تاریخ دوباره تکرار می شد، همانگونه در خرمشهر و سوسنگرد در ابتدای جنگ دیدیم.

و آیا شما می دانید آن جانباز عزیز چه نوع مجروحیتی دارند که فرزندشان باید متهم باشد؟ اگر مجروح ناشی از موج انفجار باشند و یا شیمیایی چه؟ آیا تاکنون با این نوع جانبازان مواجه شده اید؟ و می دانید در خانواده این نوع مجروحان جنگ فرزندانشان چه می کشند؟ آیا این جانباز عزیزمان قطع نخاعی و یا قطع عضو نیست؟

دوست عزیز امیدوارم بپذیرید که زندگی فرزندانی که در خانه چنین جانبازانی باشند با زندگی معمولی در دیگر خانواده ها متفاوت است، حتی اگر فرزندشان استعداد شایان را نداشته باشد.

به شایان ظلمی نرفته است چون با امنیتی که برایش وجود دارد، نتیجه زحمات خود را گرفته است. اما اگر به آن جانباز و فرزندانش توجهی نشود، ظلمی بس بزرگ در حق پدری شده که به خاطر پاسداری از وطن، سلامتی خود را از دست داده و نمی تواند برای فرزندانش در خانه آنطور که می باید آرامش و نشاط برقرار کند و ظلمی بزرگ نیز به فرزندان او شده که باید تاوان این فداکاری پدر را با ناراحتی هایی که در خانه می کشند پس بدهند.

دوست عزیز، من خودم در کلاس های درس دارم میبینم فرزندان جانبازانی را که به خاطر مجروحیت پدر مجبورند قید خیلی از شادی های که دوستان شان از آن بهره می برند بزنند. 

حق نیست به آنانی که روزی به خاطر مقابله با هجوم دشمن جوانی و سلامتی خود را فدا کردند این گونه بنگریم، نمی دانم شما چند سال دارید و آیا از وضعیت جنگ و جبهه ها اطلاعی دارید یا نه، فقط این را برایتان بگویم در جنگ حلوا خیر نمی کردند که جوانان سرزمین مان بخواهند بروند تفریح! آن جا اگر صدای صوت خمپاره را تا آخر میشنیدی شانست گفته بود و مال تو نبود اما اگر صوت خمپاره به ناگاه قطع می شد، معلوم نبود زنده بمانی یا نه و اگر هم زنده می ماندی چقدر از بدنت برایت مانده بود! آنجا باید سرعت جابجایت از سرعت گلوله دوشکا بیشتر بود والا سینه ات را می شکافت. آنجا باید سرعت خیز رفتنت از سرعت ترکش های گلوله های زمانی بیشتر بود در غیر این صورت باید قید نخاع و یا گردن خود را می زدی. بگذریم که وقت هایی تا یک هفته نه غذای درست و حسابی گیرت می آمد و نه آبی که بتوانی به آن بگویی آب و بیاشامی. آن هم در گرمای نزدیک 50 درجه جنوب و یا سرمای استخوان خرد کن غرب.

آری دوست من نه تنها شایان بلکه همه ما باید مدیون فداکاری های جوانان با غیرت سرزمینمان باشیم. مگر اینکه نخواهیم واقعیتی به نام جنگ هشت ساله را بپذیریم.

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 1:42 توسط بهزاد میرزائی|

چند وقت پيش یک پست نوشته بودم در مورد ماههای آخر جنگ در جبهه ها ، نظری توسط یک دانشجوی اهل کاشان برایم آمد که سوالی پرسیده شده بود تحت این عنوان : اگه دوباره جنگی دربگیره، آیا جوانهای امروزی هم مثل دوران جنگ هشت ساله خواهند جنگید یا نه و از من خواسته بودند نظرم را در این مورد بگم. این دانشجوی عزیز لطف کرده و پاسخ مرا تو وبلاگشون قرار دادند که جا داره از ایشان تشکر کنم.

دوست محترمی محبت کرده و در مورد متن مورد اشاره نظر داده بودند .

متن نظر این است : باید ببینی با جنگیدنت کی از همه بیشتر نفع می بره ظالم یا مظلوم. سوال خیلی سختیه و جواب سخت تر! حالا اگه جنگیدن این آدم های بی ادعا کمک به بسیجیان با ادعا شد چی؟ فقط میشه گفت دریغ است که ایران ویران شود کنام پلنگان و شیران شود.

نه برای دفاع از خودم و نوشته ام، بلکه برای دفاع از مظلومیت بچه های جنگ که هم اون موقع توی جنگ مظلومانه و بی ادعا جنگیدند و هم در این دوره جنگیدن و رشادتهاشون داره زیر سوال میره لازم دیدم پاسخی برای گفته های این دوست بدم .

اگه منصفانه قضاوت کنیم جنگ هشت ساله به ما تحمیل شد، اینو حتی سازمان ملل هم تایید کرده و عراق را شروع کننده جنگ معرفی کرد. اگه به شعارهای آن روزها که صدام می داد توجه کرده باشید نبرد را قادسیه دوم نامید، خوزستان را عربستان، خرمشهر را محمره، سوسنگرد را خفاجیه ..... و بلاخره اروند را شط العرب . باز هم اگه بیشتر اون نبرد رو تحلیل کنیم بسیاری از کشورهای عربی سرباز به عراق فرستاده بودند ( گواه این ادعا نیز اسرای بود که ما از بیش از ده کشور به جز عراق داشتیم ) ، پس نبرد قادسیه بود و دو طرف جنگ نیز ایرانی و عرب . عراق در این جنگ دو هدف داشت ، هدف اول براندازی نظام و هدف دوم گرفتن اروند و خوزستان و چند منطقه مرزی دیگر مثل نفت شهر . من فقط روی هدف دوم بحث می کنم .

چه کسی حاضر است به عنوان یک ایرانی با چشمان خود شاهد باشد که چکمه پوشان عرب بر این خاک پای بکوبند ، یعنی چکمه بر سینه و گلوی مردان ما گذارند و چشم به ناموس وطن داشته باشند . دوست من کجا غیرت جوانان ایرانی اجازه می داد تا عرب ، بر ما قادسیه و نهاوند و جلولای دیگر را تحمیل کند . اگر آن روز عرب به نام گسترش دین ، تجاوز و غارت را به حدی رسانید که حضرت علی ( ع ) فتوحات را به این شکل زیر سوال بردند، در جنگ هشت ساله دیگر گسترش دین در کار نبود و نام  قادسیه در این نبرد، می خواست نشانه فتح عرب باشد بر ایرانی . مگر صدام دوباره ایرانی را مجوس نخواند . مگر در سوسنگرد زنان ما را به اسارت نبردند و خاطرات بسیار تلخ هجوم عرب و مغول و افغان را در ذهن ایرانی زنده کردند . خودم شاهد بودم در خط خرمشهر یک جوان تقریبا هفده ، هیجده ساله اصفهانی وقتی موضوع آتش بس و پایان جنگ مطرح شد فریاد می زد عرب چه موقع با ایرانی صلح داشته که حالا داشته باشه و در همین حین از دهانه اسلحه اش نیز همین جملات را به صورت آتش مرگ بر سر دشمن می ریخت . اما اینکه از جنگیدن آن مردان بی ادعا امروزه چه کسانی بهره می برند ، آن موقع اگر جوان ایرانی به جنگ نمی رفت فتح عرب و سرافکندگی ما را در پی داشت. و اگر امروزه مشکلاتی را در کشورمان میبینیم به گفته سید بزرگوار سید محمد خاتمی آن را باید خود ما مردم ایران حل کنیم ، نه اینکه بخواهیم افتخارات خودمان را زیر سوال ببریم و تنها جنگی در تاریخ دویست ساله اخیر ایران را که در آن حتی یک وجب خاک هم به دشمن ندادیم را خودمان به مسخره بگیریم .

اولین روز شروع آتش بس را در خط خرمشهر بودم . اولین ساعتی که آتش بس رسما شروع شد و نیروهای سازمان ملل در هر دو طرف نظارت را شروع کردند ، من داشتم روی یک دکل کنار اروند رود پرچم مقدس ایران را نصب می کردم که قایقهای لشکر 8 نجف اشرف و لشکر 14 امام حسین ( ع ) در حالی که پرچمهای ایران را به اهتزاز در آورده بودند در اروند مقابل چشم سربازان قادسیه دوم روی موج آبهای اروند جولان می دادند . لحظه ای که هیچگاه نمی توان آن را از خاطر برد . در تاریخ خوانده بودم پیروزیهای سپاهیان ایران را بر دشمنان ، و آن روز خودم شاهد پیروزی دیگری بودم که پرچم ایران را نه تنها بر خاک خود، بلکه بر صفحه آبهای ایران نیز میدیدم . چه افتخاری بالاتر از این برای ایرانیان که در جنگ نابرابر تن و تانک پیروز شدند . مگر صدام نگفته بود این شط العرب است ! بچه های جنگ نام اروند را زنده نگاه داشتند و پرچم ایران را در آن به اهتزاز در آوردند . حالا چه شده که به خاطر وجود مشکلات و ناملایمات حتی روزهای غیرت و مردانگی را زیر سوال می بریم . مگر بچه های اصیل جنگ چه گناهی مرتکب شدند که همیشه باید سرزنش شوند .

دوست گرامی اگر بخواهیم به نظر شما استناد کنیم پس باید بگوییم حضرت علی ( ع ) و سلمان و مقداد و ابوذر و بلال و عمار و ........ دیگر یاران واقعی پیامبر اسلام هم نباید برای گسترش دین می جنگیدند چون در آن روزها حضرت علی ( ع ) برای اسلام شمشیر زدند، ولی امثال معاویه حاکمان سرزمینهای اسلامی شدند و مزد علی ( ع ) بیش از این نبود که فرزندش را در کربلا سر بریدند ، و مزد ابوذر نیز این شد که به صحرای ربذه تبعیدش کردند و بقیه هم هر کدام به صورتی !

عجیب تر این است که برخی منتظرند تا بیگانه بیاید و مشکلات کشور ما را حل کند . حال من از این ها سوالی دارم . در شهر که رفت و آمد می کنیم هم شهری یا هم میهن خودمان به عنوان پلیس و مامور امنیت در جامعه نظارت می کند . پس همه ما با خیال آسوده به همراه خانواده خود در شهرمان و کشورمان زندگی می کنیم . اگر بیگانه وارد این کشور شود چه ؟‌ آیا چشمان سرباز بیگانه مراقب امنیت جامعه ایرانی است یا ... . اگر با تاریخ آشنا نیستید ، وقت بگذارید و بخوانید امنیت و آسایش مردم اصفهان را پس از این که محمود افغان در آنجا مستقر شد و سربازانش شدند تامین کنندگان امنیت در پایتخت یعنی اصفهان .

دوست گرامی نمی دانم توانستم پاسخ این سوال شما را بدهم یا باید پست دیگری هم بنویسم !!!

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 19:24 توسط بهزاد میرزائی|

در نبرد هشت ساله روزهای پایانی جنگ حال و هوای خاصی داشت. آن موقع من به عنوان دیده بان در کنار رزمندگان گردان یامهدی لشکر امام حسین ( ع ) در خط گمرک خرمشهر بودم. ایران آتش بس را پذیرفته بود و عراق نیز پس از چندین هجوم در محور شلمچه و پیشروی تا نزدیک اهواز با هجوم رزمندگان ایرانی، با از دست دادن تجهییزات زیاد و تعداد زیادی کشته و اسیر مجبور به عقب نشینی و رفتن به پشت مرزها شده بود. بچه ها می دانستند که جنگ روزهای پایانی خود را می گذراند و آنهائی که سابقه بیشتری در جبهه ها داشتند در این روزها حال و روز عجیبی داشتند. به یاد همرزمان شهیدشان و به یاد روزها و شبهای که پشت خاکریزهای غیرت و مردانگی دلاورانه می جنگیدند و شبهای عملیات که برای آنها فراموش نشدنی بود. همه می دانستند که تا چند روز دیگر غرش توپها به گوش نخواهد رسید و شبها دیگر نمی توانند منورهای که از خط دشمن پرتاب می شد و همه جا را روشن می کرد ببینند. جنگ در روزهای پایانی خود بود و این واقعیت را همه باید می پذیرفتند. خاطرات 15 تا 29 مرداد روز اعلام رسمی آتش بس را که در دفترچه یاداشتم نوشته ام در زیر می آورم.

شنبه 15 مرداد 67 : آخرین گلوله هایم را با توپ 105 میلی متری یاسر روی خط دوم در ام الرصاص روی بنه تدارکاتی ریختم. از پنچ گلوله 2 تا هدف بود. عصر نیروهای عراقی روی خاکریز آمده و پارچه سفید بلند کردند که بچه های گردان یامهدی روی آنها اجرای آتش داشتند.

یکشنبه 16 مرداد 67 : بچه های گردان یا مهدی ساعت 3 بعد از ظهر آخرین آتش خود را روی خط عراقیها ریختند. عصر نیروهای عراقی روی خاکریز آمدند . بچه های گردان یامهدی نیز روی خاکریز آمده و برای هم دست بلند کردند. شب بچه ها با عراقی ها از روی خاکریز صحبت کردند.

از شانزدهم تا بیست و چهارم آتش بس نبود اما هیچ آتشی هم رد و بدل نمی شد. بچه های گردان یامهدی در خط مقدم مشغول مستحکم کردن سنگرها و خاکریز بودند چون پس از اعلام آتش بس در 29 مرداد و مستقر شدن نیروهای سازمان ملل هیچ یک از طرفین جنگ حق نداشتند تغییری در استحکامات و تجهییزات خود بدهند.

از یکشنبه 23 مرداد ماه دهه محرم شروع شد و بچه های گردان روزها مشغول سنگر سازی بوده و شبها را نیز همگی در محوطه بازی که پشت خاکریز قرار داشت جمع شده و مراسم عزاداری شهدای کربلا برگزار می شد. این مراسم هر شب اجرا می شد و مداحان با بلندگوهای دستی مشغول مرثیه سرائی می شدند. یکی دو شب صدای مرثیه ثرائی را از سمت خاکریز عراقی ها نیز شنیدیم. معلوم بود که فرماندهان عراقی برای روحیه دادن به سربازان شیعه خود به آنها اجازه برگزاری مراسم عزاداری را داده بودند.

دوشنبه 24 مرداد ماه 67 : از صبح امروز نیروهای ایرانی و عراقی در خط ام الرصاص آتش بس دو جانبه ای را به صورت غیر رسمی اعلان کردند. چند نفر از فرماندهان گردان یامهدی توسط قایق از اروند گذشته و به جزیره ام الرصاص رفتند . عراقی ها از حضور آنها استقبال کرده و با هم روبوسی کردند. این صحنه بچه ها را به یاد شب عملیات کربلای چهار و قتل عام گردانهای عمل کننده در ام الرصاص انداخت و بغض بچه با اشکهایشان شکست.  یاد دوستان شهیدم، شهیدان الله دادی و خداپرست که سالها بعد از پایان جنگ پیکر مطهرشان را از ام الرصاص به خاک میهن بازگرداندند یاد باد.

سه شنبه 25 مرداد 67 : عصر عراقی ها روی خاکریز آمده و با بلند گو به زبان فارسی صحبت کردند. مضمون صحبتشان خوشحالی از پایان جنگ بود.

جمعه 28 مرداد 67 : از بعد از ظهر شروع به زدن یک دکل دیده بانی در خط مقدم کردیم. این کار به خاطر این بود که از فردای آن روز آتش بس رسما شروع می شد و حق تغییری در خطوط را نداشتیم. به همین دلیل دکل را روز قبل شروع کردیم تا پس از آتش بس نیروها بتوانند از روی دکل خط عراقیها را دیده بانی کنند. کار زدن دکل تا ساعتهای پس از نیمه شب هم ادامه داشت و بلاخره دکل آماده شد اما اتاقک آن برای صبح روز بعد ماند.

شنبه 29 مرداد 67 : پس از نماز صبح روی دکل رفتم. بچه ها از پایین با یک طناب و قرقره تخته های چوبی را به بالا می فرستادند و من هم اتاقک دکل را با تخته ها آماده کردم. صبح ساعت شش و نیم آغاز رسمی شروع آتش بس بود. خط حال و هوای عجیبی داشت. تمام فرماندهان ارشد لشکرها و تیپهای که در آن محور بودند به همراه تعداد زیادی از نیروهایی که در پشت خط بودند به خط آمده بودند. انگار سال می خواست تحویل شود، هیجان زیادی در پشت خاکریز دیده می شد. بلاخره هشت سال نبرد خونین به پایان رسیده بود. خیلی از بچه ها تحمل نکرده و گریه می کردند. به یاد همرزمان شهیدشان و به یاد غربت خاکریزها. شاید نمی خواستند دل از این خاکریزها و سنگرها بکنند اما چاره ای نبود جز پذیرش واقعیت. جنگ با همه خاطرات و سختی هایش تمام شده بود. ساعت شش و نیم صبح روی دکل بودم ماشینهای آبی رنگ سازمان ملل را از روی دکل می دیدم که در هر دو خط ایران و عراق مستقر می شدند. یکی از بچه ها پرچم مقدس ایران را از پایین دکل به من رساند و من پرچم را روی دکل به اهتزاز در آوردم. همزمان با نصب پرچم روی دکل چند قایق از لشکر امام حسین ( ع ) و لشکر نجف اشرف در حالی که پرچم ایران را به اهتزاز در آورده بودند روی آبهای اروند به مانور پرداختند. برای یک لحظه از روی دکل دیدم که نیروهای عراقی با مشاهده قایقها از روی خاکریز به عقب برگشتند. شاید به یاد نبردهای جانانه رزمدگان دلیر ایرانی افتاده و بی اختیار از ترس به عقب رفتند.

جنگ تمام شده بود و قادسیه صدام در هم فرو ریخته بود. او ادعای خوزستان و اروند را می کرد ولی در روز پایانی جنگ این ما بودیم که پرچم ایران را در خاک خوزستان و آبهای اروند به اهتزاز در آوردیم. شاید به فرماندهان عراقی که آن موقع در روی خاکریزهای خودشان داشتند این صحنه را تماشا می کردند، خیلی سخت می گذشت چون با خواب و رویای قادسیه و فتح، پا به این معرکه گذاشتند و می دیدند نصیبشان پس از هشت سال هیچ نبود.

یادمان باشد که مردان دلیری در روزهای آتش و خون مردانه و مظلومانه جنگیدند و از عزت و شرافت این آب و خاک دفاع کردند، و یادمان باشد که به خاطر مشکلات امروز جامعه آن روزهای حماسه و مردانگی را زیر سوال نبریم و زخم رزمندگان زخم خورده این جنگ نابرابر را تازه نکنیم.

امیدوارم نسل جوان امروز که جنگ را درک نکرده اند وقتی به مزار شهدا می روند با دید دیگری این بزرگ مردان را یاد کنند و اجازه ندهند در جامعه امروزی ارزش کار بزرگ آنان در قالب سوالهایی گنگ فراموش شود.

شادی روح شهدای هشت سال جنگ و رشادت و غیرت، مردان بزرگ این سرزمین صلوات.

نوشته شده در جمعه هفدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 19:22 توسط بهزاد میرزائی|

اگر به بیست سال قبل برگردیم این روزها حساس ترین و سخت ترین دوران از جنگ خونین عراق علیه کشور ما بود. از اواخر فروردین ماه 67 که عراق توانست شهر بندری فاو را باز پس گیرد تا قبول آتش بس از طرف ایران در اواسط تیر ماه 67 جنگ در اوج ناباوری ما به نفع عراق پیش می رفت، به یک باره در عرض کمتر از سه ماه هر آنچه را که در طی چند سال فتح کرده بودیم از دست دادیم. در خیبر نزدیک دو ماه جنگیدیم تا مجنون را به تصرف در آوردیم اما در کمتر از یک شبانه روز آن را پس دادیم، برای فتح فاو سه ماه جنگ کردیم که در کمتر از 48 ساعت آن را نیز پس دادیم. از دشت حلبچه که فقط چند ماه قبل فتح کرده بودیم خودمان عقب نشستیم. خرمشهر دوباره به محاصره عراق در آمد و اگر نبود همت و غیرت رزمندگان در روزهای آخر جنگ آن را نیز از دست می دادیم. این بود وضعیت ما در روزهای پایانی جنگ. آن روزها در جبهه ها غوغای بود از کمبود هر چیزی که نیاز بود. یادم هست وقتی عراق در جنوب تا نزدیک اهواز پیش آمد، توپخانه لشکر امام حسین ( ع ) آنقدر نیرو نداشت که بتواند چند قبضه توپ را در سه راهی حسینیه مستقر کند تا از پیش روی دشمن جلوگیری شود. کار به جایی رسیده بود که عراقی ها به راحتی توانستند در پیش روی خود به سمت اهواز موقعیت فتح یعنی قرارگاه عملیاتی لشکر امام حسین ( ع ) را به تصرف در آورند. لشکر امام حسین ( ع ) یکی از لشکرهای عملیاتی سپاه بود که عراقی ها حتی از نام آن نیز می هراسیدند، نام شهید حاج حسین خرازی فرمانده دلیر این لشکر هر دشمنی را هر چند قوی به لرزه وا می داشت. و حالا در پایان جنگ قرارگاه عملیاتی این لشکر به تصرف دشمن در می آید. این بود وضعیت ما در روزهای پایانی جنگ، ولی جلوی دشمن کم نیاوردیم و مردانه جنگیدیم. ما فقط دو گردان نیرو بودیم که در محاصره خرمشهر ماندیم و نگذاشتیم دشمن آن را از ما بگیرد. در گرمای سوزان تابستان در منطقه جنوب در ساعات روز در جاده اهواز خرمشهر به عراقی ها هجوم آوردیم و آنها را تا مرز عقب راندیم. این همه را نه با ادوات و قدرت زرهی که با غیرت و حماسه به انجام رساندیم. در آن روزها عاقبت پس از چند ماه نبرد، رزمندگان زخم خورده ما با چفیه خونین و خاکی، توانستند دشمنی را که فراتر از تصورمان مسلح شده بود،  به پذیرش خواسته هایمان وادارند. در جنگ غیرت و حماسه، با انبوهی از تجهییزات و پشتیبانی های تاکتیکی همه دشمنانمان، این ما بودیم که در غربت داخلی و خارجی به دشمن غلبه کردیم و به همه ثابت کردیم که ایران سرای دلیران و غیرت مندان است. اما چرا غربت داخلی‌ ؟ چون در همان روزهای سخت تر از هر سختی، بودند کسانی که از پشت سر به ما خنجر می زندند. آنها که نه راه جبهه را می دانستند از کدام طرف است و نه جنگیدن را بلد بودند. آنها که وقتی بچه های لشکر به مرخصی می آمدند مسخره شان می کردند و به لباس خاکی شان می خندیدند. در آن روزها دشمن را از مقابل خودمان با توان پاهایمان و نه با زنجیر شنی تانک، عقب راندیم. اما غافل بودیم از فرصت طلبانی که گذاشتند تا سختی های جنگ تمام شود و امروزه خود را مدعی همه چیز می دانند. آن چفیه های خونین و خاک آلود شلمچه و تنگه مرصاد کجا، و این چفیه های ...

اگر می توانید نگذارید چفیه های خاکی و خون آلود به فراموشی سپرده شوند. 

نوشته شده در شنبه هفتم تیر ۱۳۹۳ساعت 19:2 توسط بهزاد میرزائی|

به بهانه سالگرد فتح خرمشهر

از حدود یک ماه قبل بحثهای در مورد جنگ هشت ساله را با چند نفر از دوستان در وبلاگها داشته ام. یکی از دوستان بزرگوار در وبلاگشان مطلبی آورده اند با این مضمون که نباید در نبرد هشت ساله جوانان و نوجوانان شرکت می کردند و حضور آنها را در جنگ به مدیریت ضعیف جنگ نسبت داده اند و در کنار آن اعتقاد دارند کشته شدن این افراد در جنگ هیچ افتخاری برای ما ندارد. حیفم آمد در پاسخ ایشان نظرم را برای خودشان ارسال کنم و احساس کردم بهتر است در همین مورد یک پست در وبلاگم قرار دهم تا دوستان دیگری هم که به وبلاگ من می آیند بتوانند نظرات خود را در این مورد بیان کنند.

نبرد هشت ساله بین ایران و عراق، جنگی نبود که ما شروع کننده آن باشیم و در شرایطی نابرابر به ایران تحمیل شد. چرا صدام این زمان را برای جنگ انتخاب کرد. آنهایی که از قرارداد 1975 الجزایر خبر دارند می دانند که عراق قبل از انقلاب هم هجومی را به مناطقی از ایران داشته است اما به دلیل ضعیف بودن نیروهای نظامی اش نسبت به ایران پس از حدود یک هفته نبرد نتوانست به اهداف خود برسد و مجبور به قبول قرارداد 1975 الجزایر شد که در آن دستاوردی برای عراق دیده نمی شد. پس از آن نبرد کوتاه، عراق به شدت در جهت تقویت بنیه نظامی خود پیش رفت تا جائی که از نظر نیروی زرهی و مکانیزه به گفته کارشناسان نظامی قویترین قدرت منطقه شد. به همین دلیل بود که قبل از انقلاب ایران تعداد زیادی تانکهای چیفتن را وارد کرد تا تعادل قوا مجددا برقرار شود. پس از انقلاب ارتش ایران کاملا از هم پاشیده بود و توان دفاعی ایران بشدت ضعیف شده بود. اما در کنار آن ارتش عراق بسیار مجهز و کارآمد شده و در غیاب ایران خود را یک قدرت منطقه ای کارآمد می پنداشت. در این شرایط بهترین موقعیت برای عراق که در آن موقع صدام با تفکری بشدت عربی و ناسیونالیستی بر آن حاکم بود پیش آمده بود تا ضمن تغییر شرایط منطقه به نفع خود به آنچه در نبرد قبلی نرسیده بود، برسد و با این تفکر هجوم به ایران را آغاز کرد.

دوست عزیزی که مدیریت ایران را در جنگ زیر سوال می برید آیا می دانید که صدام علنا در تلویزیون ظاهر شده و قرارداد الجزایر را فاقد اعتبار دانسته و آن را پاره کرد، آیا می دانید که صدام اولین گلوله را خود به سمت ایران شلیک کرد. اگر تاریخ را خوانده باشید نوشته اند که اسکندر مقدونی خود اولین نیزه را از کشتی به خاک ایران پرتاب کرد . صدام هم می خواست به عنوان فاتح ایران اولین گلوله را خود شلیک کند. آیا می دانید در ابتدای جنگ آنقدر وضعیت ما در مرزها بد بود که عراقی ها وقتی بدون هیچ مقاومتی تا نزدیک اهواز پیش می روند خودشان به شک می افتند که این پیشروی راحت شاید نقشه ای از طرف ایران باشد و برای همین  پیش روی را ادامه نداده خطوط دفاعی شان را تثبیت می کنند. آیا می دانید در مقابل سه لشکر زرهی عراق که در محور جنوب با حدود 500 تانک وارد ایران می شوند ما فقط حدود 20 تانک در جنوب داشته ایم که از آنها هم هیچ کاری بر نیامد. در چنین شرایطی بود که ایران وارد جنگ شد . جنگی که به هیچ عنوان برای آن آمادگی نداشت و نه شروع کننده جنگ بود و نه تحریک کننده به آغاز آن. برخی می گویند ایران می توانست از شروع جنگ جلوگیری کند . این هم جزو ایرادهایی است که به جنگ گرفته شده است. چگونه می شد جلوی صدام با آن تفکر پان عربی اش را گرفت. آو آنقدر در رویای فتح بود که هجومش را نه از یک محور که از سه محور به ایران آغاز کرد، جبهه شمالی، جبهه میانی و جبهه جنوبی . دوست عزیز می دانید معنی این مانور نظامی چیست ؟ بیش از دوازده لشکر و دهها تیپ مستقل به یک باره هجوم خود را آغاز می کنند. صدام از قبل حتی سپاههای خود را هم تشکیل داده بود . اگر از جنگ چیزی شنیده باشید از سپاه سوم و سپاه هفتم عراق در جنوب زیاد گفته می شد. لشکرهای که تشکیل یک سپاه را می دهند و سپاههای که تشکیل یک ارتش را می دهند . اینها همه نشان از آمادگی کامل عراق برای یک نبرد را داشت. چه کسی آن موقع می توانست جلوی حرکت این ارتش کاملا آماده با فرماندهی گروهی عرب به شدت ناسیونالیست را بگیرد . صدام از همان روزهای اول حتی نام استانها و شهرهای ایران را نغییر داده بود، وقتی اروند شط العرب شود، خوزستان، عربستان، اهواز، الاحواز، خرمشهر، محمره و ..... دیگر تا آخر خط را خودتان بخوانید.

حالا در این شرایط ما می خواستیم کلاسیک وارد نبرد شویم. چگونه ؟ با کدام سازماندهی نیرو و پشتیبانی سلاح. جالب است بدانید در ماههای اول جنگ نیروهای مردمی با تفنگ ام- 1 در مقابل عراق ایستاده بودند . آیا می دانید تفنگ ام- 1 متعلق به جنگ جهانی دوم است که تعدادی از آنها هنوز در انبارهای نظامی ایران خاک می خورد . دوست عزیز آیا می دانید در این نبردی که شما آن را زیر سوال برده اید اولین خط دفاعی ایران پس از چند ماه جنگ در محور جنوب توسط تعدادی از نیروهای سپاه که شاید کمترین آشنایی با جنگ کلاسیک را داشته اند ایجاد می شود. حتما ایراد می گیرید که همین نشانه ضعیف بودن مدیریت جنگ است، در پاسخ تان بگویم آن موقع ارتشی وجود نداشت که بخواهد استراتژی جنگ را طرح ریزی کند و اگر همین نیروهای کم تجربه هم نبودند، در همان ماههای اول آبادان هم به سرنوشت خرمشهر دچار می شد. دوست گرامی به حضور جوانان در جنگ و کشته شدنشان ایراد گرفته اید . آیا می دانید ما مجبور بودیم به خاطر کمبود سلاح و تجهییزات، در طرح ریزی عملیات به نیروهای انسانی متوسل شویم به خاطر همین تمام عملیاتهایمان در شب انجام می شد تا از اصل غافلگیری و تاریکی شب استفاده کرده تلفات خود را کاهش دهیم. شاید حالا بخواهید ایراد بگیرید که وقتی تجهییزات نداشتیم نباید جنگ را ادامه می دادیم تا جوانان ما این طور به کشتن داده شوند. دوست عزیز آیا دشمن هم با ما موافق بود که جنگ را ادامه ندهد. ماههای پایانی جنگ را شاید شنیده باشید. چون محورهای جنوب همگی برای عملیات قفل شده بود، اسفند ماه 66 در منطقه حلبچه عملیات شد و بیشتر نیروها را از محور جنوب برای عملیات به محور غرب انتقال دادند. برای عید نیروها به مرخصی آمدند و پس از آن در پایان فروردین  67  ماه مبارک رمضان آغاز شد و در کنار اینها شروع فصل کشاورزی . این چند عامل در کنار هم موجب شد تا در جبهه ها کمبود نیرو داشته باشیم و عراق در عملیاتی به نام رمضان فاو را در مدت یک شبانه روز باز پس گرفت . قبلا در جائی برایتان نوشته ام که وقتی پس از قبول قطع نامه عراق در جنوب وارد جاده اهواز – خرمشهر شد، در لشکر امام حسین ( ع ) که یکی از زبده ترین لشکرهای عملیاتی بود آنقدر نیرو نداشتیم تا در سه راه حسینیه چند قبضه توپ مستقر کنیم و جلوی تانکهای عراقی را بگیریم. آری دوست من همین جوانان بودند که با حضورشان در جنگ دشمن را از خاکمان بیرون راندند و با یورش به خاک دشمن توانستند امتیازاتی بگیرند تا شرایط برای آتش بس منصفانه ایجاد شود . باز هم از ماههای پایانی جنگ برایتان بگویم. عراق وقتی جبهه ها را خالی دید سریعا یورش مجدد خود را به خاک ایران آغاز کرد و شرایط مثل ابتدای جنگ شد. اما وقتی حرکت مردم در 45 روز پایانی جنگ به جبهه ها دوباره جبهه ها را تقویت کرد عراق که قبول قطع نامه از طرف ایران را یک تاکتیک برای فرار از شکست نامیده بود، خود مجددا قطع نامه را پذیرفته و از پایان جنگ استقبال کرد. دوست عزیز احتمالا یکی از ایرادهای شما به وضعیت جنگ این است که جوانان را تحریک کرده آنان را به جبهه اعزام می کرده اند یا برای باز کردن میدان مین از جوانان داوطلب استفاده می شده است و ایرادهای مشابه اینها . ای کاش شما خودتان وضعیت جبهه ها را دیده بودید تا متوجه می شدید که شاید جوانی در شهر و جمع دوستان خود با شعارهای جنگ تحریک می شد و به جبهه می رفت، اما این افراد خیلی زود به خانه برمی گشتند و دیگر هم پا به جبهه نمی گذاشتند چون جنگ شوخی نبود که با تحریک احساسات بتوانی دوام بیاوری . زندگی پشت خاکریزها و درون سنگرها در گرمای بالای 50 درجه بیابانهای جنوب ، در حالی که از زمین و آسمان گلوله و ترکش می بارد و نگهبانی در سینه ارتفاعات در شبهای یخبندان کوهستانهای غرب چیزی نیست که بتوان به راحتی آن را تحمل کرد . کسی که به قول شما او را تحریک کرده و به جبهه می فرستادند صدای یک سوت خمپاره برایش کافی بود تا دیگر هوس نکند با شعارهای جنگ وارد جبهه شود تازه شبهای عملیات که دیگر گفتن ندارد وقتی با چشم خود می بینی کالیبر دشمن دارد یک یک دوستانت را به زمین می اندازد و اگر بمانی خودت هم به زمین می غلتی، وقتی می بینی تانکهای دشمن تا ده متری خاکریز آمده و مانور می دهند، وقتی زیر آتش تهیه دشمن حتی نمی توانی سرت را از سنگر بیرون بیاوری و وقتی جلوی چشمت همسنگرت با تیر مستقیم تکه تکه می شود و پاره های تنش روی تو می افتد، چطور می توانی بگویی که به خاطر شعارهای جنگ به جبهه آمده ای ؟ دوست گرامی جوانی که به خاطر باز شدن معبر خود را روی میدان مین می اندازد تا دوستانش از معبر عبور کنند دچار احساسات نشده است. او خوب می دانسته که اگر این معبر باز نشود اولا یک گردان نیرو پشت معبر مانده و قتل عام می شود ثانیا گردانهای عملیاتی نمی توانند الحاق کنند و شکافی در محور ایجاد می شود که دشمن از همان شکاف نیروها را قیچی کرده دهها گردان را قتل عام می کند. این به بازی گرفته شدن احساسات نیست که شما فکر می کنید، این گذشت و فداکاری برای پیروزی است. اگر باور ندارید فیلم قتل عام رزمندگان در عملیات کربلای 4 در ام الرصاص و ام البابی که توسط تلویزیون عراق در آن روزها ضبط و پخش شده بود را ببینید تا باور کنید که چطور یک گردان کامل پشت معبر قتل عام شده است . دوست عزیز اگر می خواهید به اشتباهات تاکتیکی  در میدانهای رزم اشاره کنید در جوابتان بگویم آیا فقط ما در جنگمان اشتباه تاکتیکی داشته ایم و در هیچ نبردی این گونه نبوده است ؟ آیا ارتش آلملن نازی فقط در جبهه روسیه در یک زمستان بیش از یک میلیون کشته نداد، آیا ناپلئون با آن همه موفقیتهای نظامی در آخرین نبرد آنگونه شکست نخورد، آیا ارتش بسیار موفق انگلستان در جنگ جهانی دوم در شمال افریقا آنگونه در مقابل مارشال رومل آلمانی به افتضاح کشیده نشد . به تاریخ خودمان باز گردیم، آیا ارتش داریوش سوم از مقابل شپاه اسکندر عقب ننشست، آیا در جنگ جلولا سپاه بیش از صد هزار نفری ایران اسیر حیله سپاه عرب نشده و توسط فرماندهان خود به کشتارگاهی که برای آنان تدارک دیده بودند فرستاده نشدند، آیا آمریکا با آن همه قدرت و توان بالای نظامی و اقتصادی در ویتنام جلوی تعدادی جنگنجوی مردمی شکست نخورد، آیا روسیه ( شوروی سابق ) که یک ابرقدرت مطلق بود در افغانستان از نیروهای احمد شاه مسعود در دره پنج شیر به کرات شکست نخورد ؟ پس شما چرا فقط اشتباهات نظامی ایران را می بینید ؟ آیا عراقی ها در جنگ هیچ اشتباهی نداشتند . اگر کربلای چهار به نفع آنان تمام شد در کربلای پنج کشته هایشان دهها برابر ما بود . در نبرد فاو صدام به نیروهایش این گونه گفت : ایرانیها پا روی سینه های شما گذاشتند و خاکتان را اشغال کردند.

دوست گرامی حرف آخرم این است، حتی دشمنان ما هم نبرد جانانه مان را و استقامت و پایداری مان را تحسین کردند . حال چه شده است که خودی ها دارند این رادمردیها را زیر سوال می برند . آن جوان شانزده ساله ای که شما یاد کردید برای همیشه پرچم افتخار و اقتدار کشور عزیزمان ایران خواهد بود، او شهید پاسداری از وطن خود می باشد . نام او در کنار نام سرداران و سربازان بزرگ ایرانی که در طول تاریخ با خون خود ایران را عظمت بخشیدند جاودان خواهد ماند. شما را چه شده است که به خاطر مشکلات امروزی کشور دارید رزم بزرگ غیرت مندان ایرانی را زیر سوال می برید. کجای تاریخ خوانده اید که فقط یک گروهان نیرو بتواند در مقابل یک تیپ مکانیزه دشمن مقاومت کند، کجای تاریخ سراغ دارید نبردی را که در آن کمتر از ده نفر که در پشت یک خاکریز مستقر شده اند بتوانند دشمن را زمین گیر کنند. اینها افسانه نیست، واقعیت های جنگ است اگر چشممان را درست باز کنیم و بخواهیم حقیقت را ببینیم . دوست من اگر هنوز هم جنگ برای شما یک سوال بی پاسخ است فقط یک جواب دیگر برایتان دارم، ای کاش خودتان در این نبرد بودید تا همه چیز را می دیدید و بعد قضاوت می کردید.

نوشته شده در شنبه سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 19:15 توسط بهزاد میرزائی|

چند وقتي است كه ديگر دل و دماغ نوشتن ندارم. از طرفي برخي دوستان گلايه مي گنند كه چرا وبلاگم را غير فعال كرده ام و مطلبي در آن نمي نويسم؟ به همين دليل به فكر افتادم تا دست نوشته اي تازه در وبلاگ روزگاران قرار دهم.

به ياد دوران دفاع و نبرد هشت ساله افتادم. دوراني كه در آن گروهي همه جان و توان خود را در طبق اخلاص گذاشته و از خاك و ميهن خود دفاع مي كردند و عده اي نيز به قول يكي از دوستان كه در سال آخر جنگ به شهادت رسيد از راههاي شمال به جبهه مي رفتند.

و حالا كه جنگ تمام شده و ديگر خبري از غرش توپ ها و سوت خمپاره ها و سفير گلوله ها نيست همانها كه جنگ را با همه وجودشان درك كردند و برخي تركش هايي نيز به يادگار از عمليات ها در بدن خود و برخي نيز غباري از شيميايي در ريه هاي خود دارند به فراموشي سپرده شده اند و اگر هم درد دل خود را باز مي كنند، طوري با آنها برخورد مي شود كه انگار معصيتي انجام داده اند.  

اما در كنار آنها هستند كساني كه در آن دوران از جنگ فقط  مي شنيدند، و حالا مدعي دفاع از آرمان هاي جنگ شده اند! هنوز يادم هست در ماههاي آخر جنگ شهيدي در شهرمان تشيع مي شد كه فقط حدود 50 نفر در تشيع پيكر مطهر او شركت داشتند.

نمي دانم برخي از اين مدافعين سينه چاك امروزي شهدا آن موقع كجا بودند ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 19:13 توسط بهزاد میرزائی|

اهل كاشان بود و در دانشگاه كاشان كه آن موقع مدرسه عالي علوم ناميده مي شد درس آزمايشگاههاي شيمي فيزيك را با هم در يك گروه دونفره كار مي كرديم . جواني بود بسيار محجوب و كم حرف، با لباسي ساده و مرتب و ظاهري ساده تر. اهل شوخي بود، اما شوخي هايش بجا بود و موجب ناراحتي كسي نمي شد.

وقتي با قبول قطعنامه و پذيرش آتش بس از جبهه به خانه برگشتم و به دانشگاه رفتم گفتند مومنيان هم شهيد شد.

حالا پس از گذشت بيش از بيست و هفت سال با خود مي گويم شهيد مومنيان كه مصداق كامل خلوص و صداقت بود در ميان ما نيست، اما كسي توانسته جاي او را بگيرد كه همان پاكي و صفا را در چهره اش ببيني؟

ياد شهيد مومنيان و همه شهيدان دفاع از وطن جاودانه باد.

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین ۱۳۹۳ساعت 19:9 توسط بهزاد میرزائی|

اين نامي است كه رزمندگان لشكرمقدس امام حسين ( ع ) در سالهاي اوليه جنگ ( آن موقع تيپ امام حسين ناميده مي شد ) به محل پايگاه بسيج داران واقع در مسجد جامع شهر داده بودند. علت اين نامگذاري اين بود كه اگر رزمندگان هنگام اعزام گروهي به جبهه و يا مرخصي گروهي از جبهه در ساعتهاي نماز و صرف غذا به شهر داران مي رسيدند، توسط بچه هاي سپاه فريدن به مسجد جامع كه مركز بسيج شهر نيز بود فرستاده مي شدند و در اين مسجد پس از اقامه نماز با نان و پنير و چاي از آنها پذيرائي مي شد. يادم هست در آن مواقع ما به عنوان بسيجي در مسجد بوديم به بچه هاي سپاه كمك مي كرديم و حلبهاي بزرگ پنير را باز كرده و آنها را روي نان گذاشته سر سفره رزمندگان مي چيديم. رزمندگان هم پس از اقامه نماز به گرمي دور هم نشسته و نان و پنير را با چاي صرف مي كردند. از اين روي نام ايستگاه پنير به آن مكان از طرف رزمندگان داده شد.

 وقتي امروزه به ياد چهره هاي مي افتم كه لباسهاي بسيجي شان گرد جنگ را بر خود داشت و بر پشت لباسشان آرم تيپ امام حسين ( ع ) با نمائي از بارگاه امام حسين ( ع ) حك شده بود، غبطه مي خورم كه چرا امروزه تمام آن صحنه ها و حماسه ها در منطقه ما جاي خود را به ظاهر سازي هاي داده است كه برخي براي ماندگار شدن در قدرت از آن استفاده مي كنند. براستي چند نفر از اينهاي كه امروزه ادعاهی مختلف را يدك مي كشند و در آن موقع مي توانستند در بسيج و جبهه باشند، از ايستگاه پنير چيزي شنيده و به ياد دارند.

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 19:7 توسط بهزاد میرزائی|

ديشب در ويژه برنامه هاي دفاع مقدس از كه از شبكه هاي سيما پخش مي شد، اشاره شد به مارش عمليات ها در دوران جنگ. به ياد آن روزها افتادم، پاي برنامه هاي تلويزيون نشسته بوديم كه ناگهان برنامه قطع شده و مارش عمليات پخش ميشد. همه متوجه مي شدند عملياتي در جبهه ها انجام گرفته است. پس از لحظه اي پخش مارش و نمايش جبهه ها مجري تلويزيون اعلام مي كرد تا لحظاتي ديگر به خبري كه از قرارگاه مركزي عمليات رسيده است توجه كنيد و بعد هم اعلام مي شد كه در يكي از مناطق جنگي عملياتي بزرگ انجام گرفته است. از فرداي آن روز شور و هيجاني در بچه هاي جنگ ايجاد مي شد و بچه هايي كه مرخصي گرفته و يا از مناطقه برگشته بودند لباس رزم را پوشيده ساك هاي خود را به دوش انداخته و به منطقه عملياتي اعزام مي شدند تا به ادامه عمليات برسند.

در پايگاه بسيج شهر كه مقر آن در مسجد جامع شهر داران بود غوغايي مي شد. از يك طرف بچه هايي كه از عمليات برگشته بودند به پايگاه مي آمدند و از عمليات تعريف مي كردند. هر كدام از بچه ها مي آمدند شايد قبل از اين كه به خانه شان بروند، به پايگاه مي آمدند و بقيه هم با شور و شوقي خاص دوره شان كرده از منطقه عملياتي مي پرسيدند. و از طرف ديگر رزمندگاني كه در شهر بودند در پايگاه دور هم جمع مي شدند و براي اعزام به منطقه عملياتي برنامه ريزي مي كردند تا زودتر به ادامه عمليات برسند.

آن موقع سپاه فريدن واحدي داشت به نام تبليغات كه روي يك دستگاه تويوتا لندكروز چهار بلند گو از آن بلندگوهاي بوقي قديمي بسته بود و در داران به تويوتا چهار بلندگو معروف بود. چند روز بعد از عمليات همين تويوتا چهار بلندگو در شهر جركت كرده و ضمن پخش مارش عمليات اعلام مي كرد فردا صبح پيكر مطهر چند نفر از شهداي عمليات اخير از جلوي سپاه كه در زمان جنگ در محل فعلي اداره مخابرات بود تشعيع مي شود. صبح فردا جلوي سپاه غوغايي بود. مردم از شهر و روستاهايي كه شهيد داشتند آمده بودند. مردم اغلب روستاهايي كه شهيد داشتند به صورت دسته هاي زنجير زني و عزاداري مي آمدند.

همه منتظر بودند تا پيكرهاي مطهر شهدا را از سپاه بيرون بياورند و آن موقع مي ديدي كه انجا كربلا شده بود. مادران و خواهران شهدا به سر و سينه مي زدند. پدران و برادران شهدا به دنبال جنازه شهيدشان اشك مي ريختند و زيرلب نوحه سر مي دادند. همرزمان شهدا كه از عمليات برگشته بودند در كنار تابوت حلقه زده، يكي از آنها نوحه اي سر داده و بقيه به سينه مي زندند. انگار زمين داشت از جا كنده مي شد در زير پاي مردمي كه قدر شناس شهدا بودند.

خيلي از جوانان از همان جا حال و هواي جنگ در سرشان مي افتاد و پس از تشعيع پيكر شهدا به محل اعزام نيرو رفته براي رفتن به جبهه ها ثبت نام مي كردند تا سلاح هم رزم، دوست، هم كلاسي و يا هم محلشان روي زمين نماند. تشعيع پيكر شهدا كه تمام مي شد، شهر و روستا ها حال و هواي ديگري پيدا مي كردند. شب كه به پايگاه بسيج مي رفتي جواناني را مشاهده مي كردي كه تازه به پايگاه آمده بودند تا بتوانند از طريق پايگاه خود را براي اعزام به جبهه ها آماده كنند. هر پايگاه عكس شهدايش را بزرگ كرده و در محل پايگاه نصب مي كرد. برخي اوقات مي ديدي كه پدر و برادران شهيدي كه شايد همان روز پيكرش تشعيع شده بود، شب به محل پايگاه مي آمدند و به جمع بچه هاي رزمنده كه در پايگاه بودند مي پيوستند.

آن روزهاي عمليات نه تنها در جبهه ها بلكه در شهرها و روستاها نيز از بركت خون شهدا، فضاي جامعه آنقدر معنوي و لبريز از پاكي و صداقت مي شد كه بي اختيار انسان را در حال و هواي خودش مي برد.

آن روزها روزهاي غيرت بود و مردانگي، روزهاي شور بود و عشق، روزهاي غلتيدن در خون بود و چفيه هاي خاكي و خون آلود.

آن روزها روزهايي بود فراموش نشدني، كه تا همه عمر براي يك لحظه اش بايد بي تابي كرد و افسوس خورد.

 

 

نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 21:2 توسط بهزاد میرزائی|

در روزهاي گرامي داشت سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر هستيم. از شبكه هاي مختلف سيما برنامه هاي در اين مناسبت پخش مي شود كه مي تواند خاطره آن روزها را در ذهن كساني كه دوران جنگ را درك كرده اند زنده كند. اما آيا نسل هاي پس از جنگ نيز خاطرات جنگ برايشان مفهوم دارد؟

به آنها بايد جنگ و لزوم ايستادگي در آن روزهاي سخت را شناساند.

در ابتداي سال تحصيلي كه رو به اتمام است در يكي از كلاسهاي درس صحبت از جنگ شد. از دانش آموزان پرسيدم از جنگ چه مي دانيد. اما پاسخهايي شنيدم كه نشان مي داد ديدگاه نسل امروزي از جنگ بسيار با واقعيات جنگ متفاوت است. و اين سوالي بزرگ براي من شده بود كه چرا به اين زودي و پس از گذشت فقط 24 سال از پايان جنگ، ارزشهاي دوران دفاع به فراموشي سپرده مي شود؟ بلاخره در آخرين جلسه كلاس دوباره موضوع را مطرح كردم و به پاسخهاي قبلي دانش آموزان اشاره كردم كه چرا در مورد دوران جنگ چنين تصوري دارند؟

تقريباً همه به اتفاق گفتند براي ما از جنگ چيزي نگفته اند كه بتوانيم واقعيات آن را درك كنيم.

و چه درست جواب دادند وقتي در مناسبت هاي مختلف مربوط به دوران دفاع مقدس كساني در صبحگاه از جنگ براي دانش آموزان بگويند كه خودشان در هيچ صحنه اي از آن حضور نداشتند انتضاري بيش از اين نيز نبايد داشت. وقتي ديدگاه مسئولين منطقه آنقدر محدود است كه حتي براي چنين مناسبت هايي نيز تنگ نظرانه رفتار كنند نبايد نسل امروزي را مقصر دانست.

 

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 1:9 توسط بهزاد میرزائی|

یکی از دوستان قدیمی که خود از رزمندگان دوران دفاع مقدس و جزو دلاوران عملیات کربلای پنج بود، دیشب پیامکی برایم ارسال کرد با این متن:

شهدا در قهقه ی مستانشان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقونند. 25 سال پیش در چنین شبهایی، آسمان شلمچه در کربلای 5 شاهد بر زمین افتادن بدنهای رشیدی بود که صدر اسلام هم نظیرشان را ندیده بود. آسمان در این ایام آرزو داشت جای زمین می بود تا بدنهای غرق به خونشان را در آغوش می گرفت. یادشان به خیر.

با خودم می گویم در این روزگاری که دیگر از دوران خاطره انگیز هشت سال دفاع مقدس فقط خاطره ای به جا مانده، این بچه های جنگ هستند که یاد آن روزها را زنده می کنند.

شادی روح تمامی شهدای دوران پر شور جنگ، آن مردان مردی که عزت را به کشور ما با خون خود هدیه کردند، حمد و صلوات.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ساعت 22:55 توسط بهزاد میرزائی|

يكي ديگر از يادگاران دوران دفاع مقدس به جمع ياران شهيد خود پيوست و امروز در مراسم هفتمين روز عروجش مردم نشان دادند كه قدردان رزمندگان و جانبازان دوران هشت ساله جنگ هستند.

حاج محتشم احمدي نيا كه از رزمندگان نبرد هشت ساله بود و پس از آن در كسوت معلمي دلسوز و علاقه مند به مردم و كشورش خدمت مي كرد، پس از سال ها تحمل عوارض ناشي از بمباران شيميايي در حالي كه آخرين روزهاي عمر دنيايش را در بيمارستان گذراند به جمع ياران شهيد خود پيوست و اين در حالي بود كه تا همين روزهاي آخر عمرش نيز پزشكان نتوانسته بودند پي به راز بيماريش ببرند چون حاج محتشم نيز همانند ديگر رزمندگان روزهاي غيرت و مردانگي هيچوقت نخواست زخم هاي خاكريز و شب هاي عمليات را سرمايه اي براي زندگي دنيايش قرار دهد و براي او تحمل زخم تركش و گلوله و جراحت بمب هاي شيميايي از شنيدن زخم زبان فرصت طلبان و سودجويان پس از جنگ بسي راحت تر و دلنشين تر بود.

در مراسم امروز از همرزمان حاج محتشم نيز آناني كه از عروج همسنگرشان خبري شنيده بودند آمده بودند. آمده بودند تا با حضورشان ياد همرزم خود را زنده نگاه دارند، آمده بودند تا به خانواده همسنگر خود حاج محتشم بگويند حتي در اين زمانه كه مردان جنگ براي خيلي ها فراموش شده اند، آنان هيچگاه مردانگي، سلحشوري، و غيرت و جانبازي را فراموش نخواهند كرد.

ياد و خاطره شهيدان و همه يادگاران دوران دفاع مقدس گرامي باد.

 

 

نوشته شده در جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:51 توسط بهزاد میرزائی|

در هفته بسیج قرار داریم و همه جا صحبت از دلاوری های رزمندگان و جنگجویان بسجی در هشت سال نبرد خونین و معرکه جنگ است. بسیاری از جوانان با پوشیدن لباس های بسیجی که اتفاقاً هیچ شباهتی به لباس رزم رزمندگان در دوران جنگ ندارد سعی دارند از آن دوران الگو بگیرند و در مراسم های مختلف هم خاطراتی از روزهای حماسه بیان می شود. چه این که در برخی موارد کسانی از دوران جنگ صحبت می کنند که خود در آن دوران هیچ حضوری در میدان های نبرد نداشتند.

موضوعی که برای من بسیار درد آور است این است که افرادی را می بینم که در دوران جنگ نه تنها هیچ حضوری در جبهه و میدان های رزم نداشتند بلکه هیچ نقشی نیز در اعزام نیرو یا پشتیبانی جبهه ها نداشتند ولی امروزه فریاد می زنند که ادامه دهنده راه شهیدان هستند. به قول یکی از دوستان که در ماههای پایانی جنگ در سال 67 به خیل شهداء پیوست، خمپاره 90 بغل پایشان ننشسته است که بدانند جنگ یعنی چه ! ولی برایمان از جنگ می گویند.

به یاد تشعیع پیکر مطهر یکی از شهداء در آخرین سال جنگ، بهار 67 افتادم. مراسم تشعیع پیکر یکی از شهدا بود که پیکر مطهر این شهید بزرگوار را از داران به زادگاهش در یکی از روستاها برای خاک سپاری تشعیع می کردند. در آن مراسم فقط حدود پنجاه نفر از اهالی همان روستا حضور داشتند و خبری از این همه هیاهو که برخی امروزه به دروغ مدعی آن هستند نبود.

چطور می شود آنهایی که در روزهای سخت جنگ با خاکریزهای دفاع از مردانگی و غیرت و شهداء بیگانه بودند، امروزه خود را وارث همه آن دلاوری ها می دانند؟

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 22:3 توسط بهزاد میرزائی|

هیچوقت آن روزهای خدایی و خاطره انگیز را فراموش نمی کنم که جوانان و نوجوانان منطقه مان با شور و اشتیاق لباس رزم می پوشیدند و پوتین های بعضاً بزرگتر از اندازه پایشان را به پا کرده و ساک به دوش برای اعزام به جبهه مهیا می شدند. دو نفر از بچه های پایگاه بودند که به خاطر کم بودن سنشان در شناسنامه هایشان دست برده و خودشان به این کار می خندیدند. رزمنده ها در روزهای اعزام خیلی زود یک دیگر را پیدا می کردند و چند روز قبل از اعزام آنها را می دیدی که به صورت گروهی با هم در پایگاه تجمع کرده و حتی برای خواب هم به خانه نمی رفتند تا مبادا راحتی و آسایش خانه و محبت مادر یا ایراد گرفتن های پدر، مانع اعزامشان به جبهه شود. صحنه ای فراموش نشدنی که در اعزام سپاهیان محمد ( ص ) در سال 65 دیدم این بود که نوجوانی شاید پانزده ساله با همان لباس و پوتین و ساکی که توصیف کردم در خیابان هراسان می دوید و پدرش هم به دنبال او دوان بود تا مانع رفتن فرزندش به جبهه شود. و بلاخره این نوجوان توانست با دیگر همرزمانش در مینی بوس نشسته و خود را به دیار عاشقان برساند.

ولی الان زمانه تا چه حد عوض شده است. تاکنون چندین مورد شنیده ام که جوانان از پدرانشان گله مند بوده اند که چرا به جبهه نرفتند تا مجروح و یا اسیر شوند و آنها بتوانند از امتیازهای فعلی آن بهره مند شوند. و باز هم شنیده ام که برخی گفته اند اگر دوباره جنگ شود، همسران و برادران خود را به جبهه می فرستند تا برای فرزندانشان سهمیه ای ایجاد شود.

آیا در آن روزهای سخت که روزهای مردانگی بود و عافیت طلبان و سود جویان مجالی برای عرض اندام نداشتند، آنها که به نیت شهادت وضو گرفته و وصیت نامه می نوشتند، و در جبهه هم به هر صورتی می خواستند به گردان های قوی تر و عملیاتی لشکر بروند تا شانس بیشتری برای شرکت در عملیات و پیوستن به یاران شهید را پیدا کنند، تفکر پوچ عافیت طلبان و سودجویان امروزی را داشتند؟

آن نوجوانی که آن روز با چشم گریان از دست پدر فرار می کرد تا بیشتر کتک نخورد و بتواند سوار مینی بوس برای رفتن به جبهه شود، چه در سر داشت و امروزه برخی در ذهنشان چه چیزهای می بافند.  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۹ساعت 19:59 توسط بهزاد میرزائی|

تابستان سال 67 که آخرین ماههای نبرد هشت ساله و جنگ بود، نیروهای عراقی که به شدت تجهییز شده بودند، موقعیت تهاجمی گرفته بودند، با پیام فرمانده کل قوا که هر کس می تواند اسلحه به دست بگیرد باید به جبهه برود، به جبهه اعزام شدم و در واحد دیده بانی لشکر مقدس 14 امام حسین ( ع ) در کنار دیگر رزمندگان به دفاع از شرافت دینی و ملی ایران زمین پرداختم .

آن روزها بعد از تک های سنگین عراقی ها خرمشهر محاصره شده و ما که فقط دو گردان نیرو بودیم در محور خرمشهر و گمرک یک شبانه روز را در محاصره مانده و با کمک دیگر رزمندگان در محورهای دیگر مانع از سقوط دوباره این شهر شدیم و بعد هم تلفات بسیار سنگینی به نیروها و ادوات عراقی ها وارد شده که منجر به عقب نشینی مجدد آنها تا مرزهای بین المللی شد .

در همان روزها از طرف واحد تلویزیونی سپاه مصاحبه های با من در خطوط پدافندی جنوب انجام شد . دو سال قبل در ایام هفته دفاع مقدس، از تلویزیون برنامه ای تحت عنوان مستند دفاع مقدس پخش شد و در این برنامه قسمتی از مصاحبه آن سال من در جبهه را پخش کرده بودند . امسال نیز دوباره در هفته دفاع مقدس در چند نوبت همان قسمت از مصاحبه پخش شد . که یکی از برنامه ها به نام امام و رزمندگانش بعد از خبر ساعت 21 بود . یکی از دوستان خوبم که در سال 67 با هم در دانشگاه درس   می خواندیم و اهل شهر آمل و خودشان هم جزو رزمندگان نبرد هشت ساله بود وقتی تصویر مرا از تلویزیون دیده بود شناخته و عکسی را که بالا می بینید گرفته و برایم ایمیل کرده است . اینجاست که می گویم دوستی زمان و مکان نمی شناسد و دوستان در هیچ حالی یک دیگر را فراموش نمی کنند .

اما در حاشیه این پخش مجدد مصاحبه ام در سالهای جنگ، اتفاق جالبی در شهر محل سکونتم داران افتاده است که برایم بسیار جالب است . دوستان همرزم دوران جنگ که تصویر مرا دیده اند با دیدنم یادی از آن روزهای خاطره انگیز و سخت می کنند و همگی حسرت آن روزها را می خوریم . مردمی که تصویرم را دیده اند و مرا شناخته اند با دیدنم با هم زمزمه می کنند، دانش آموزانم هم در کلاس برایم دست   می زنند و می خواهند از خاطرات جنگ برایشان بگویم .

اما از همه جالب تر برخی را می بینم و یا می شنوم که از این موضوع بسیار ناراحتند . به قول یکی از دوستان اگر من در طیف و گروه آنان قرار داشتم، این مصاحبه و جمله ای که در آن گفته ام را در بوق و کرنا کرده و حتی مراسمی برای آن بر پا می کردند و تقدیر و هدیه و سخنرانی و . ولی به قول دوستی دیگر، الان مانده اند جواب بسیاری از مردم را چه بدهند که اگر در سختی های دوران جنگ و آتش و خون ما بودیم پس الان آنها چکاره اند .

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۸۹ساعت 22:9 توسط بهزاد میرزائی|

در هفته دفاع مقدس قرار داریم . هفته ای که در زمان جنگ به آن هفته جنگ گفته می شد . امشب هم فرماندهان یگانهای رزم در دوران جنگ در برنامه های تلویزیونی، خاطراتی از حماسه ها را بر زبان می آوردند .

با دیدن فیلم هایی از مناطق عملیاتی و یادآوری خاطرات جنگ حسابی دلم گرفت . به یاد پایگاه بسیج مسجد افتادم که آن موقع به قول بچه ها خط دوم منطقه حساب می شد چون در آن موقع هر شخصی می خواست به جبهه برود ابتدا در پایگاه فعالیت می کرد و با سلاح و فنون رزم آشنا می شد . آخر در زمان جنگ به جز سلاح های سبک مثل تفنگ کلاش، سلاحهای نیمه سنگین مثل تیر بار، آرپی جی و حتی خمپاره 60 را نیز در بسیج مسجد به ما آموزش می دادند . وقتی هم بچه ها از منطقه جنگی به مرخصی می آمدند، بیشتر از آنی که در خانه کنار پدر و مادر بمانند در مسجد می ماندند . تا جایی که در بسیاری موارد پدر یا مادرشان روزهای آخر مرخصی به مسجد آمده و آنها را به زور با خود به خانه می بردند . و هر گاه یکی از جمع مردان مرد آن روزگار به شهدا می پیوست، بچه های سپاه اولین جایی را که خبر می دادند بچه های بسیجی بود که در مسجد جامع شهر داران قسمتی از فضای مسجد را به عنوان پایگاه بسیج در اختیار داشتند .

دلم گرفت چون به یاد دوستان و همرزمان شهید افتادم . آن شبی که همراه با شهید نصراله یارعلی گشت مسلحانه می دادیم و برایم از کردستان می گفت . آن شبی که بچه های سپاه آمدند شهید فرهاد کیانی را خلع سلاح کنند و او اسلحه را به رویشان مسلح کرد، آن شبی که بچه ها را به عنوان رزم شبانه از پایگاه بیرون ریختند و شهید نورعلی اله دادی وسط نرده های حفاظ ورزشگاه گیر افتاده بود و بغل گوشش تیر مشقی می زدند تا از نرده ها پایین بیاید . آن شبهایی که شهید منصور عابدی به برایمان کلاس عقیدتی می گذاشت . همان شهیدی که در طلایه به خون غلطید و بقایای پیکرش سالها بعد در گلزار شهدا به خاک سپرده شد . آن شبهایی که شهید سید سعید میرشفیعیان و شهید مصطفی صانعی در بیشه های نزدیک پست برق 63 داران تیر اندازی هوایی می کردند تا بچه های بسیجی که اطراف پست 63 نگهبانی می دادند را هوشیار کنند . آن شبهایی که شهید اله داد خدا پرست فرمانده پایگاه بسیجمان وقتی بچه ها به خواب می رفتند در گوشه مسجد نماز شب اقامه می کرد . و شهیدان دیگر که از خاطرات آنها هم خواهم نوشت .

دلم گرفت چون به یاد اولین اعزام سراسری  دانشجویی در اردیبهشت سال 65 افتادم . به یاد شهید عابدینی، شهید مومنیان و شهید احسن زاده افتادم که در آن اعزام با هم بودیم . وقتی در اعزام دانشجویی در تهران مانور قدرتی دادیم و در خیابانهای تهران تا مقابل مجلس شورا، دو و رژه گردانی داشتیم، شهید احسن زاده شعارهای گردانی را فریاد می زد و ما هم تکرار می کردیم .

به یاد نیزارهای هور و پدهای جزیره مجنون افتادم و به یاد خاکریزهای خط اول در کنار جاده فاو – البحار و آن شبی که برای ترمیم جاده بولدوزور را به خط اول که با عراقی ها فقط 80 متر فاصله داشت بردیم . همان شب که دانشجوی همرزمم پور موسوی در پهلویش ترکشی نشست ولی به روی خود نیاورد تا جاده پشت خط مقدم ترمیم شود . به یاد خط گمرک خرمشهر افتادم در دو ماه آخر جنگ  و آن شبی که فقط دو گردان نیرو در خط گمرک در محاصره ماندیم و عقب ننشستیم تا خرمشهر دوباره سقوط نکند .

و به یاد اولین روز آتش بس در اواخر مرداد سال 67 افتادم که در خط گمرک در حالی که قایق های لشکر با پرچم ایران در رودخانه همیشه اروند جولان می دادند، پرچم کشورم را روی دکل لب رودخانه نصب کردم تا همه دنیا ببیند که هشت سال جنگ کردیم و حتی یک وجب خاک ایران زمین را بیگانه نتوانست چپاول کند .

و دلم گرفت چون یادم آمد از آنی که به عنوان رزمنده به کردستان اعزام شد و پس از حدود یک ماه به دوستش گفته بود بیا برگردیم چون این جا جای ما نیست، هم او که امروز ......... و آن دیگری که از منطقه نامه ای به دوستش نوشته بود و گفته بود اینجا به درد ما نمی خورد و دوستش را از رفتن به جبهه منع کرده بود . هم او که امروز .......... و آن دیگری که در زمان جنگ حتی یک روز هم به جبهه نرفت و هیچ سهمی در روزهای حساس این کشور و انقلاب در دوران جنگ نداشت، ولی حالا ....... 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 23:54 توسط بهزاد میرزائی|

هفته قبل ياد آور حماسه بزرگ و به ياد ماندني سوم خرداد روز آزاد سازي خرمشهر بود . حماسه اي كه امام شهدا آن را اين گونه توصيف كرد كه خرمشهر را خدا آزاد كرد . آنان كه اين لياقت را داشتند تا جنگ را درك كنند و دوراني كوتاه يا بلند را در سنگر و پشت خاكريزهاي غيرت و مردانگي به سر بردند خوب مي دانند كه چرا توصيف امام از آزاد سازي خرمشهر اين گونه بود .

آنان كه سختي هاي نبرد را نشنيده، بلكه با همه وجود خود حس كرده اند خوب مي دانند كه عبور از موانع و پيشروي در گلستاني از آتش يعني قطعه قطعه شدن بدن همسنگرت جلوي چشمان تو زير آتش پاتك دشمن، يعني فوران خون از دست و پاي قطع شده در ميدان مين، يعني به زانو در آمدن يك يك همرزمانت در گردان براي از كار انداختن كاليبر دشمن تا خاكريزي به تصرف در آيد .

دل آدم به درد مي آيد از اينكه مي بيند به قول يكي از پدران بزرگوار شهدا هنوز اشك چشممان خشك نشده، كساني دارند برايمان از حماسه فتح خرمشهر و سالهاي آتش و خون مي گويند و قصد دارند نسل جوان اين كشور پهناور را با دوران حماسه ها آشنا كنند كه در سالهاي سخت و طاقت فرساي جنگ حتي نگاهي هم به سوي خاكريزها نداشتند .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹ساعت 23:25 توسط بهزاد میرزائی|

بيش از بيست و يك سال از پايان نبردي مي گذرد كه فرزندان اين سرزمين با توسل و ذكر ائمه معصومين ( ع ) تعريفي تازه براي معنويت، رشادت و مظلوميت را در تاريخ ايران زمين ثبت كردند . نبردي كه در آن واژه غيرت و مردانگي در عمل تعريف شد و نبردي كه در آن رزمندگان در فداكاري و گذشت از يكديگر سبقت مي جستند .

در اين دوران آتش و خون لحظه هاي عمليات لحظه هاي اوج وارستگي و خدائي شدن انسان بود و شب هاي جبهه را مي ديدي كه  رزمندگان پشت خاكريز نشسته و زير لب با خود از خانه زهرا (س) و علي (ع) زمزمه مي كنند و با ياد كربلا اشك مي ريزند .

و باز هم مي ديدي كه دنيا برايشان بسيار كوچك شده است تا جايي كه نفسهايشان به شماره       مي افتاد و حضور در اين عالم خاكي برايشان سخت بود . اين را مي شد از گريه هايشان در تاريكي هاي شب در حالي كه صورت خود را روي خاك گذارده بودند و يا از قطرات اشكي كه هنگام ذكر قنوت از گونه هايشان جاري مي شد فهميد .

آرزوي شهادت آرزوي پر خريدار بود، اما برخي در اين آرزويشان خواسته ديگري نيز داشتند و آن گمنام ماندن بود، هم در لحظات زود گذر زنده بودن و هم در شهادت . چه آنها در شهادت به مولايشان حسين (ع) و اقتدا كرده و گمنامي را به ياد مرقد گمگشته حضرت زهرا (س) مي طلبيدند .

و باز هم امروز در سال روز شهادت حضرت فاطمه زهرا ( س ) پيكر پاك چند تن از شهداي گمنام در نقاط مختلف سرزمين ايران خاكسپاري شد و دو تن از شهداي گمنام نيز در شهر دامنه تشعييع و خاكسپاري شدند .

اگر مي بينيم سربلندي كوههاي ايران را، و اگر مي بينيم پايداري اين سرزمين را، اينها به خاطر همت و رشادت آناني است كه بدون هيچ چشمداشتي به ثروت و قدرت لباس خاكي به تن كردند و براي پاسداري از شرافت ديني و ملي ايرانيان اين چنين مظلومانه پس از سالها اثري از وجود آنان را در دل خاك ميهن قرار مي دهند تا سندي باشد براي نسل هاي آينده كه بدانند چه كساني و چگونه خود را فداي جاودانگي ايران زمين كردند .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 22:15 توسط بهزاد میرزائی|

اسفند ماه سال 1365 بود، به اتفاق چند تن از بچه هاي دانشجو كه اهل جبهه و جنگ بودند داشتيم آماده مي شديم براي ترتيب دادن يك اعزام دانشجويي از دانشگاه كاشان ( دانشگاه كاشان آن موقع مدرسه عالي علوم كاشان ناميده مي شد ) . تعدادي از دانشجوها كه در اعزام قبلي با هم بوديم، از طريق بسيج مساجد اعزام شده بودند تا به ادامه عمليات كربلاي 5 برسند .

يادم هست كه چادري در محوطه مدرسه عالي علوم كه آن موقع در جاده فين بود بر پا كرده بوديم و مدارك اعزام را روي يك ميز جلوي چادر گذاشته بوديم و بلندگويي روي چادر نصب شده بود كه از طريق آن سرودهاي حماسي پخش مي شد .

يك روز كنار چادر ايستاده بودم و براي شوخي با ديگر دانشجوها برگه هاي اعزام را برداشته و خطاب به دانشجوها مي گفتم، گذرنامه فاو ، گذرنامه بصره .

يكي از دانشجوها كه مرا نمي شناخت به من گفت شما خودت هم به جبهه مي روي يا فقط شعار مي دهي ؟

دانشجوي ديگري كه همراه او بود و مرا مي شناخت، جوابش را داد و گفت ايشان از بچه هاي جبهه و جنگ دانشگاه هستند . من هم در تاييد او گفتم بله خودم هم با اين اعزام به جبهه مي روم . در اين موقع دانشجويي كه مرا مخاطب قرار داده بود از من عذر خواهي كرد .

اين خاطره را براي اين نوشتم كه بگويم يادش به خير آن روزها جماعت اهل شعار از بچه هاي كه به جاي حرف زدن عمل مي كردند كاملا مشخص بودند و جامعه هم حق را به بچه هاي اهل عمل مي داد . ولي افسوس كه امروزه همه چيز عوض شده است و مردان عمل اغلب گوشه نشين و در حاشيه اند، ولي آنان كه برخي از آنها در آن روزها حتي زحمت شعار دادن را هم به خود نمي دادند مدعيان دفاع از حماسه هاي ماندگار جنگ شده اند .  

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۸ساعت 19:8 توسط بهزاد میرزائی|


آخرين مطالب
» کار فکری و کار علمی
» دنیای حقیقی، دنیای مجازی
» دنیای مجازی یا دنیای حقیقی
» به پاس جوانمردی جانبازان عزیز
» خانواده جانباز صبورترین خانواده ها
» دکل نفتی
» آزمون های آزمایشی
» حرامیان را در حریم خدا جایی نیست
» مدرسه، جامعه، اولیا
» کم لطفی به حماسه سازان جنگ
Design By : Pars Skin