روزگاران

( یادداشت های یک معلم شیمی در حاشیه تخته سیاه )

امروز صبح یکی از بچه های دوران جنگ را پس از چند سال دیدم. هم جانباز و ترکشی بود و هم برادر شهید. مدتی باهم نشستیم و درد دل کردیم. صحبت از آن روزهای خدایی شد و وضعیت امروز بچه های جنگ و طعنه هایی که از برخی می شنوند. می گفت برخی اوقات که با خودم تنها می شوم، گریه می کنم و حسرت آن روزها را می خورم که یکرنگی و صداقت فضای جامعه را پر کرده بود و همین موجب شده تا جوانها بار جنگ را بهتر به دوش کشند و سختی ها برایشان قابل تحمل باشد.

می گفت اما امروزه برخی ما را با واژه هایی مخاطب قرار می هند و با ما طوری رفتار می کنند که انگار مدعی و طلبکارمان هستند. می گفت چیزی از این افراد نمی خواهیم، فقط ما را به حال خود واگذار کنند و زخم زبانشان را از سرمان بردارند.

می گفت روزی به یکی از ادارات مراجعه کردم. وقتی کارم تمام شد و می خواستم بروم، یک نفر در آن جا که متوجه شده بود من از بچه های جنگ و جانباز هستم، به بغل دستی اش جمله تحقیر آمیزی در مورد من گفت. برگشتم و جوابش را این گونه دادم

گفتم اگر از سال 58 تا 67 شما هم در معرکه جنگ وارد می شدید و آن فداکاری ها را می دیدید، امروز در مورد من چنین جمله تحقیر آمیزی را نمی گفتید.

در آستانه سوم خرداد، روز فتح خرمشهر، یاد آن روزهای خدایی را گرامی می داریم.

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 23:53 توسط بهزاد میرزائی|

ديشب در ويژه برنامه هاي دفاع مقدس از كه از شبكه هاي سيما پخش مي شد، اشاره شد به مارش عمليات ها در دوران جنگ. به ياد آن روزها افتادم، پاي برنامه هاي تلويزيون نشسته بوديم كه ناگهان برنامه قطع شده و مارش عمليات پخش ميشد. همه متوجه مي شدند عملياتي در جبهه ها انجام گرفته است. پس از لحظه اي پخش مارش و نمايش جبهه ها مجري تلويزيون اعلام مي كرد تا لحظاتي ديگر به خبري كه از قرارگاه مركزي عمليات رسيده است توجه كنيد و بعد هم اعلام مي شد كه در يكي از مناطق جنگي عملياتي بزرگ انجام گرفته است. از فرداي آن روز شور و هيجاني در بچه هاي جنگ ايجاد مي شد و بچه هايي كه مرخصي گرفته و يا از مناطقه برگشته بودند لباس رزم را پوشيده ساك هاي خود را به دوش انداخته و به منطقه عملياتي اعزام مي شدند تا به ادامه عمليات برسند.

در پايگاه بسيج شهر كه مقر آن در مسجد جامع شهر داران بود غوغايي مي شد. از يك طرف بچه هايي كه از عمليات برگشته بودند به پايگاه مي آمدند و از عمليات تعريف مي كردند. هر كدام از بچه ها مي آمدند شايد قبل از اين كه به خانه شان بروند، به پايگاه مي آمدند و بقيه هم با شور و شوقي خاص دوره شان كرده از منطقه عملياتي مي پرسيدند. و از طرف ديگر رزمندگاني كه در شهر بودند در پايگاه دور هم جمع مي شدند و براي اعزام به منطقه عملياتي برنامه ريزي مي كردند تا زودتر به ادامه عمليات برسند.

آن موقع سپاه فريدن واحدي داشت به نام تبليغات كه روي يك دستگاه تويوتا لندكروز چهار بلند گو از آن بلندگوهاي بوقي قديمي بسته بود و در داران به تويوتا چهار بلندگو معروف بود. چند روز بعد از عمليات همين تويوتا چهار بلندگو در شهر جركت كرده و ضمن پخش مارش عمليات اعلام مي كرد فردا صبح پيكر مطهر چند نفر از شهداي عمليات اخير از جلوي سپاه كه در زمان جنگ در محل فعلي اداره مخابرات بود تشعيع مي شود. صبح فردا جلوي سپاه غوغايي بود. مردم از شهر و روستاهايي كه شهيد داشتند آمده بودند. مردم اغلب روستاهايي كه شهيد داشتند به صورت دسته هاي زنجير زني و عزاداري مي آمدند.

همه منتظر بودند تا پيكرهاي مطهر شهدا را از سپاه بيرون بياورند و آن موقع مي ديدي كه انجا كربلا شده بود. مادران و خواهران شهدا به سر و سينه مي زدند. پدران و برادران شهدا به دنبال جنازه شهيدشان اشك مي ريختند و زيرلب نوحه سر مي دادند. همرزمان شهدا كه از عمليات برگشته بودند در كنار تابوت حلقه زده، يكي از آنها نوحه اي سر داده و بقيه به سينه مي زندند. انگار زمين داشت از جا كنده مي شد در زير پاي مردمي كه قدر شناس شهدا بودند.

خيلي از جوانان از همان جا حال و هواي جنگ در سرشان مي افتاد و پس از تشعيع پيكر شهدا به محل اعزام نيرو رفته براي رفتن به جبهه ها ثبت نام مي كردند تا سلاح هم رزم، دوست، هم كلاسي و يا هم محلشان روي زمين نماند. تشعيع پيكر شهدا كه تمام مي شد، شهر و روستا ها حال و هواي ديگري پيدا مي كردند. شب كه به پايگاه بسيج مي رفتي جواناني را مشاهده مي كردي كه تازه به پايگاه آمده بودند تا بتوانند از طريق پايگاه خود را براي اعزام به جبهه ها آماده كنند. هر پايگاه عكس شهدايش را بزرگ كرده و در محل پايگاه نصب مي كرد. برخي اوقات مي ديدي كه پدر و برادران شهيدي كه شايد همان روز پيكرش تشعيع شده بود، شب به محل پايگاه مي آمدند و به جمع بچه هاي رزمنده كه در پايگاه بودند مي پيوستند.

آن روزهاي عمليات نه تنها در جبهه ها بلكه در شهرها و روستاها نيز از بركت خون شهدا، فضاي جامعه آنقدر معنوي و لبريز از پاكي و صداقت مي شد كه بي اختيار انسان را در حال و هواي خودش مي برد.

آن روزها روزهاي غيرت بود و مردانگي، روزهاي شور بود و عشق، روزهاي غلتيدن در خون بود و چفيه هاي خاكي و خون آلود.

آن روزها روزهايي بود فراموش نشدني، كه تا همه عمر براي يك لحظه اش بايد بي تابي كرد و افسوس خورد.

 

 

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 21:2 توسط بهزاد میرزائی|

در روزهاي گرامي داشت سوم خرداد سالروز فتح خرمشهر هستيم. از شبكه هاي مختلف سيما برنامه هاي در اين مناسبت پخش مي شود كه مي تواند خاطره آن روزها را در ذهن كساني كه دوران جنگ را درك كرده اند زنده كند. اما آيا نسل هاي پس از جنگ نيز خاطرات جنگ برايشان مفهوم دارد؟

به آنها بايد جنگ و لزوم ايستادگي در آن روزهاي سخت را شناساند.

در ابتداي سال تحصيلي كه رو به اتمام است در يكي از كلاسهاي درس صحبت از جنگ شد. از دانش آموزان پرسيدم از جنگ چه مي دانيد. اما پاسخهايي شنيدم كه نشان مي داد ديدگاه نسل امروزي از جنگ بسيار با واقعيات جنگ متفاوت است. و اين سوالي بزرگ براي من شده بود كه چرا به اين زودي و پس از گذشت فقط 24 سال از پايان جنگ، ارزشهاي دوران دفاع به فراموشي سپرده مي شود؟ بلاخره در آخرين جلسه كلاس دوباره موضوع را مطرح كردم و به پاسخهاي قبلي دانش آموزان اشاره كردم كه چرا در مورد دوران جنگ چنين تصوري دارند؟

تقريباً همه به اتفاق گفتند براي ما از جنگ چيزي نگفته اند كه بتوانيم واقعيات آن را درك كنيم.

و چه درست جواب دادند وقتي در مناسبت هاي مختلف مربوط به دوران دفاع مقدس كساني در صبحگاه از جنگ براي دانش آموزان بگويند كه خودشان در هيچ صحنه اي از آن حضور نداشتند انتضاري بيش از اين نيز نبايد داشت. وقتي ديدگاه مسئولين منطقه آنقدر محدود است كه حتي براي چنين مناسبت هايي نيز تنگ نظرانه رفتار كنند نبايد نسل امروزي را مقصر دانست.

 

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 1:9 توسط بهزاد میرزائی|

یکی از دوستان قدیمی که خود از رزمندگان دوران دفاع مقدس و جزو دلاوران عملیات کربلای پنج بود، دیشب پیامکی برایم ارسال کرد با این متن:

شهدا در قهقه ی مستانشان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقونند. 25 سال پیش در چنین شبهایی، آسمان شلمچه در کربلای 5 شاهد بر زمین افتادن بدنهای رشیدی بود که صدر اسلام هم نظیرشان را ندیده بود. آسمان در این ایام آرزو داشت جای زمین می بود تا بدنهای غرق به خونشان را در آغوش می گرفت. یادشان به خیر.

با خودم می گویم در این روزگاری که دیگر از دوران خاطره انگیز هشت سال دفاع مقدس فقط خاطره ای به جا مانده، این بچه های جنگ هستند که یاد آن روزها را زنده می کنند.

شادی روح تمامی شهدای دوران پر شور جنگ، آن مردان مردی که عزت را به کشور ما با خون خود هدیه کردند، حمد و صلوات.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 22:55 توسط بهزاد میرزائی|

يكي ديگر از يادگاران دوران دفاع مقدس به جمع ياران شهيد خود پيوست و امروز در مراسم هفتمين روز عروجش مردم نشان دادند كه قدردان رزمندگان و جانبازان دوران هشت ساله جنگ هستند.

حاج محتشم احمدي نيا كه از رزمندگان نبرد هشت ساله بود و پس از آن در كسوت معلمي دلسوز و علاقه مند به مردم و كشورش خدمت مي كرد، پس از سال ها تحمل عوارض ناشي از بمباران شيميايي در حالي كه آخرين روزهاي عمر دنيايش را در بيمارستان گذراند به جمع ياران شهيد خود پيوست و اين در حالي بود كه تا همين روزهاي آخر عمرش نيز پزشكان نتوانسته بودند پي به راز بيماريش ببرند چون حاج محتشم نيز همانند ديگر رزمندگان روزهاي غيرت و مردانگي هيچوقت نخواست زخم هاي خاكريز و شب هاي عمليات را سرمايه اي براي زندگي دنيايش قرار دهد و براي او تحمل زخم تركش و گلوله و جراحت بمب هاي شيميايي از شنيدن زخم زبان فرصت طلبان و سودجويان پس از جنگ بسي راحت تر و دلنشين تر بود.

در مراسم امروز از همرزمان حاج محتشم نيز آناني كه از عروج همسنگرشان خبري شنيده بودند آمده بودند. آمده بودند تا با حضورشان ياد همرزم خود را زنده نگاه دارند، آمده بودند تا به خانواده همسنگر خود حاج محتشم بگويند حتي در اين زمانه كه مردان جنگ براي خيلي ها فراموش شده اند، آنان هيچگاه مردانگي، سلحشوري، و غيرت و جانبازي را فراموش نخواهند كرد.

ياد و خاطره شهيدان و همه يادگاران دوران دفاع مقدس گرامي باد.

 

 

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 21:51 توسط بهزاد میرزائی|

در هفته بسیج قرار داریم و همه جا صحبت از دلاوری های رزمندگان و جنگجویان بسجی در هشت سال نبرد خونین و معرکه جنگ است. بسیاری از جوانان با پوشیدن لباس های بسیجی که اتفاقاً هیچ شباهتی به لباس رزم رزمندگان در دوران جنگ ندارد سعی دارند از آن دوران الگو بگیرند و در مراسم های مختلف هم خاطراتی از روزهای حماسه بیان می شود. چه این که در برخی موارد کسانی از دوران جنگ صحبت می کنند که خود در آن دوران هیچ حضوری در میدان های نبرد نداشتند.

موضوعی که برای من بسیار درد آور است این است که افرادی را می بینم که در دوران جنگ نه تنها هیچ حضوری در جبهه و میدان های رزم نداشتند بلکه هیچ نقشی نیز در اعزام نیرو یا پشتیبانی جبهه ها نداشتند ولی امروزه فریاد می زنند که ادامه دهنده راه شهیدان هستند. به قول یکی از دوستان که در ماههای پایانی جنگ در سال 67 به خیل شهداء پیوست، خمپاره 90 بغل پایشان ننشسته است که بدانند جنگ یعنی چه ! ولی برایمان از جنگ می گویند.

به یاد تشعیع پیکر مطهر یکی از شهداء در آخرین سال جنگ، بهار 67 افتادم. مراسم تشعیع پیکر یکی از شهدا بود که پیکر مطهر این شهید بزرگوار را از داران به زادگاهش در یکی از روستاها برای خاک سپاری تشعیع می کردند. در آن مراسم فقط حدود پنجاه نفر از اهالی همان روستا حضور داشتند و خبری از این همه هیاهو که برخی امروزه به دروغ مدعی آن هستند نبود.

چطور می شود آنهایی که در روزهای سخت جنگ با خاکریزهای دفاع از مردانگی و غیرت و شهداء بیگانه بودند، امروزه خود را وارث همه آن دلاوری ها می دانند؟

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 22:3 توسط بهزاد میرزائی|

هیچوقت آن روزهای خدایی و خاطره انگیز را فراموش نمی کنم که جوانان و نوجوانان منطقه مان با شور و اشتیاق لباس رزم می پوشیدند و پوتین های بعضاً بزرگتر از اندازه پایشان را به پا کرده و ساک به دوش برای اعزام به جبهه مهیا می شدند. دو نفر از بچه های پایگاه بودند که به خاطر کم بودن سنشان در شناسنامه هایشان دست برده و خودشان به این کار می خندیدند. رزمنده ها در روزهای اعزام خیلی زود یک دیگر را پیدا می کردند و چند روز قبل از اعزام آنها را می دیدی که به صورت گروهی با هم در پایگاه تجمع کرده و حتی برای خواب هم به خانه نمی رفتند تا مبادا راحتی و آسایش خانه و محبت مادر یا ایراد گرفتن های پدر، مانع اعزامشان به جبهه شود. صحنه ای فراموش نشدنی که در اعزام سپاهیان محمد ( ص ) در سال 65 دیدم این بود که نوجوانی شاید پانزده ساله با همان لباس و پوتین و ساکی که توصیف کردم در خیابان هراسان می دوید و پدرش هم به دنبال او دوان بود تا مانع رفتن فرزندش به جبهه شود. و بلاخره این نوجوان توانست با دیگر همرزمانش در مینی بوس نشسته و خود را به دیار عاشقان برساند.

ولی الان زمانه تا چه حد عوض شده است. تاکنون چندین مورد شنیده ام که جوانان از پدرانشان گله مند بوده اند که چرا به جبهه نرفتند تا مجروح و یا اسیر شوند و آنها بتوانند از امتیازهای فعلی آن بهره مند شوند. و باز هم شنیده ام که برخی گفته اند اگر دوباره جنگ شود، همسران و برادران خود را به جبهه می فرستند تا برای فرزندانشان سهمیه ای ایجاد شود.

آیا در آن روزهای سخت که روزهای مردانگی بود و عافیت طلبان و سود جویان مجالی برای عرض اندام نداشتند، آنها که به نیت شهادت وضو گرفته و وصیت نامه می نوشتند، و در جبهه هم به هر صورتی می خواستند به گردان های قوی تر و عملیاتی لشکر بروند تا شانس بیشتری برای شرکت در عملیات و پیوستن به یاران شهید را پیدا کنند، تفکر پوچ عافیت طلبان و سودجویان امروزی را داشتند؟

آن نوجوانی که آن روز با چشم گریان از دست پدر فرار می کرد تا بیشتر کتک نخورد و بتواند سوار مینی بوس برای رفتن به جبهه شود، چه در سر داشت و امروزه برخی در ذهنشان چه چیزهای می بافند.  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 19:59 توسط بهزاد میرزائی|

تابستان سال 67 که آخرین ماههای نبرد هشت ساله و جنگ بود، نیروهای عراقی که به شدت تجهییز شده بودند، موقعیت تهاجمی گرفته بودند، با پیام فرمانده کل قوا که هر کس می تواند اسلحه به دست بگیرد باید به جبهه برود، به جبهه اعزام شدم و در واحد دیده بانی لشکر مقدس 14 امام حسین ( ع ) در کنار دیگر رزمندگان به دفاع از شرافت دینی و ملی ایران زمین پرداختم .

آن روزها بعد از تک های سنگین عراقی ها خرمشهر محاصره شده و ما که فقط دو گردان نیرو بودیم در محور خرمشهر و گمرک یک شبانه روز را در محاصره مانده و با کمک دیگر رزمندگان در محورهای دیگر مانع از سقوط دوباره این شهر شدیم و بعد هم تلفات بسیار سنگینی به نیروها و ادوات عراقی ها وارد شده که منجر به عقب نشینی مجدد آنها تا مرزهای بین المللی شد .

در همان روزها از طرف واحد تلویزیونی سپاه مصاحبه های با من در خطوط پدافندی جنوب انجام شد . دو سال قبل در ایام هفته دفاع مقدس، از تلویزیون برنامه ای تحت عنوان مستند دفاع مقدس پخش شد و در این برنامه قسمتی از مصاحبه آن سال من در جبهه را پخش کرده بودند . امسال نیز دوباره در هفته دفاع مقدس در چند نوبت همان قسمت از مصاحبه پخش شد . که یکی از برنامه ها به نام امام و رزمندگانش بعد از خبر ساعت 21 بود . یکی از دوستان خوبم که در سال 67 با هم در دانشگاه درس   می خواندیم و اهل شهر آمل و خودشان هم جزو رزمندگان نبرد هشت ساله بود وقتی تصویر مرا از تلویزیون دیده بود شناخته و عکسی را که بالا می بینید گرفته و برایم ایمیل کرده است . اینجاست که می گویم دوستی زمان و مکان نمی شناسد و دوستان در هیچ حالی یک دیگر را فراموش نمی کنند .

اما در حاشیه این پخش مجدد مصاحبه ام در سالهای جنگ، اتفاق جالبی در شهر محل سکونتم داران افتاده است که برایم بسیار جالب است . دوستان همرزم دوران جنگ که تصویر مرا دیده اند با دیدنم یادی از آن روزهای خاطره انگیز و سخت می کنند و همگی حسرت آن روزها را می خوریم . مردمی که تصویرم را دیده اند و مرا شناخته اند با دیدنم با هم زمزمه می کنند، دانش آموزانم هم در کلاس برایم دست   می زنند و می خواهند از خاطرات جنگ برایشان بگویم .

اما از همه جالب تر برخی را می بینم و یا می شنوم که از این موضوع بسیار ناراحتند . به قول یکی از دوستان اگر من در طیف و گروه آنان قرار داشتم، این مصاحبه و جمله ای که در آن گفته ام را در بوق و کرنا کرده و حتی مراسمی برای آن بر پا می کردند و تقدیر و هدیه و سخنرانی و . ولی به قول دوستی دیگر، الان مانده اند جواب بسیاری از مردم را چه بدهند که اگر در سختی های دوران جنگ و آتش و خون ما بودیم پس الان آنها چکاره اند .

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 22:9 توسط بهزاد میرزائی|

در هفته دفاع مقدس قرار داریم . هفته ای که در زمان جنگ به آن هفته جنگ گفته می شد . امشب هم فرماندهان یگانهای رزم در دوران جنگ در برنامه های تلویزیونی، خاطراتی از حماسه ها را بر زبان می آوردند .

با دیدن فیلم هایی از مناطق عملیاتی و یادآوری خاطرات جنگ حسابی دلم گرفت . به یاد پایگاه بسیج مسجد افتادم که آن موقع به قول بچه ها خط دوم منطقه حساب می شد چون در آن موقع هر شخصی می خواست به جبهه برود ابتدا در پایگاه فعالیت می کرد و با سلاح و فنون رزم آشنا می شد . آخر در زمان جنگ به جز سلاح های سبک مثل تفنگ کلاش، سلاحهای نیمه سنگین مثل تیر بار، آرپی جی و حتی خمپاره 60 را نیز در بسیج مسجد به ما آموزش می دادند . وقتی هم بچه ها از منطقه جنگی به مرخصی می آمدند، بیشتر از آنی که در خانه کنار پدر و مادر بمانند در مسجد می ماندند . تا جایی که در بسیاری موارد پدر یا مادرشان روزهای آخر مرخصی به مسجد آمده و آنها را به زور با خود به خانه می بردند . و هر گاه یکی از جمع مردان مرد آن روزگار به شهدا می پیوست، بچه های سپاه اولین جایی را که خبر می دادند بچه های بسیجی بود که در مسجد جامع شهر داران قسمتی از فضای مسجد را به عنوان پایگاه بسیج در اختیار داشتند .

دلم گرفت چون به یاد دوستان و همرزمان شهید افتادم . آن شبی که همراه با شهید نصراله یارعلی گشت مسلحانه می دادیم و برایم از کردستان می گفت . آن شبی که بچه های سپاه آمدند شهید فرهاد کیانی را خلع سلاح کنند و او اسلحه را به رویشان مسلح کرد، آن شبی که بچه ها را به عنوان رزم شبانه از پایگاه بیرون ریختند و شهید نورعلی اله دادی وسط نرده های حفاظ ورزشگاه گیر افتاده بود و بغل گوشش تیر مشقی می زدند تا از نرده ها پایین بیاید . آن شبهایی که شهید منصور عابدی به برایمان کلاس عقیدتی می گذاشت . همان شهیدی که در طلایه به خون غلطید و بقایای پیکرش سالها بعد در گلزار شهدا به خاک سپرده شد . آن شبهایی که شهید سید سعید میرشفیعیان و شهید مصطفی صانعی در بیشه های نزدیک پست برق 63 داران تیر اندازی هوایی می کردند تا بچه های بسیجی که اطراف پست 63 نگهبانی می دادند را هوشیار کنند . آن شبهایی که شهید اله داد خدا پرست فرمانده پایگاه بسیجمان وقتی بچه ها به خواب می رفتند در گوشه مسجد نماز شب اقامه می کرد . و شهیدان دیگر که از خاطرات آنها هم خواهم نوشت .

دلم گرفت چون به یاد اولین اعزام سراسری  دانشجویی در اردیبهشت سال 65 افتادم . به یاد شهید عابدینی، شهید مومنیان و شهید احسن زاده افتادم که در آن اعزام با هم بودیم . وقتی در اعزام دانشجویی در تهران مانور قدرتی دادیم و در خیابانهای تهران تا مقابل مجلس شورا، دو و رژه گردانی داشتیم، شهید احسن زاده شعارهای گردانی را فریاد می زد و ما هم تکرار می کردیم .

به یاد نیزارهای هور و پدهای جزیره مجنون افتادم و به یاد خاکریزهای خط اول در کنار جاده فاو – البحار و آن شبی که برای ترمیم جاده بولدوزور را به خط اول که با عراقی ها فقط 80 متر فاصله داشت بردیم . همان شب که دانشجوی همرزمم پور موسوی در پهلویش ترکشی نشست ولی به روی خود نیاورد تا جاده پشت خط مقدم ترمیم شود . به یاد خط گمرک خرمشهر افتادم در دو ماه آخر جنگ  و آن شبی که فقط دو گردان نیرو در خط گمرک در محاصره ماندیم و عقب ننشستیم تا خرمشهر دوباره سقوط نکند .

و به یاد اولین روز آتش بس در اواخر مرداد سال 67 افتادم که در خط گمرک در حالی که قایق های لشکر با پرچم ایران در رودخانه همیشه اروند جولان می دادند، پرچم کشورم را روی دکل لب رودخانه نصب کردم تا همه دنیا ببیند که هشت سال جنگ کردیم و حتی یک وجب خاک ایران زمین را بیگانه نتوانست چپاول کند .

و دلم گرفت چون یادم آمد از آنی که به عنوان رزمنده به کردستان اعزام شد و پس از حدود یک ماه به دوستش گفته بود بیا برگردیم چون این جا جای ما نیست، هم او که امروز ......... و آن دیگری که از منطقه نامه ای به دوستش نوشته بود و گفته بود اینجا به درد ما نمی خورد و دوستش را از رفتن به جبهه منع کرده بود . هم او که امروز .......... و آن دیگری که در زمان جنگ حتی یک روز هم به جبهه نرفت و هیچ سهمی در روزهای حساس این کشور و انقلاب در دوران جنگ نداشت، ولی حالا ....... 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 23:54 توسط بهزاد میرزائی|

هفته قبل ياد آور حماسه بزرگ و به ياد ماندني سوم خرداد روز آزاد سازي خرمشهر بود . حماسه اي كه امام شهدا آن را اين گونه توصيف كرد كه خرمشهر را خدا آزاد كرد . آنان كه اين لياقت را داشتند تا جنگ را درك كنند و دوراني كوتاه يا بلند را در سنگر و پشت خاكريزهاي غيرت و مردانگي به سر بردند خوب مي دانند كه چرا توصيف امام از آزاد سازي خرمشهر اين گونه بود .

آنان كه سختي هاي نبرد را نشنيده، بلكه با همه وجود خود حس كرده اند خوب مي دانند كه عبور از موانع و پيشروي در گلستاني از آتش يعني قطعه قطعه شدن بدن همسنگرت جلوي چشمان تو زير آتش پاتك دشمن، يعني فوران خون از دست و پاي قطع شده در ميدان مين، يعني به زانو در آمدن يك يك همرزمانت در گردان براي از كار انداختن كاليبر دشمن تا خاكريزي به تصرف در آيد .

دل آدم به درد مي آيد از اينكه مي بيند به قول يكي از پدران بزرگوار شهدا هنوز اشك چشممان خشك نشده، كساني دارند برايمان از حماسه فتح خرمشهر و سالهاي آتش و خون مي گويند و قصد دارند نسل جوان اين كشور پهناور را با دوران حماسه ها آشنا كنند كه در سالهاي سخت و طاقت فرساي جنگ حتي نگاهي هم به سوي خاكريزها نداشتند .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 23:25 توسط بهزاد میرزائی|


آخرين مطالب
» فریدن بزرگ
» عکس یادگاری
» کلاس کنکور
» اعتقاد
» اینترنت پر سرعت
» قربانیان جنگ ما هستیم نه آنها که به فیض شهادت رسیدند
» تصمیم گیری
» تا حالا كجا بودي
»
» شهرستان فریدن یا شهرستان داران
Design By : Pars Skin